ببرمبارز ایران زمین
چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد 
قالب وبلاگ
ه مناسبت هفتم آبان روز بزرگداشت پادشاه کبیر ایران کورش

وصیت نامه کوروش بزرگ

فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام.
...
وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.

من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام.

زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد.من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد.

فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.
تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد.

از کژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد . من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود.

به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید.

پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم.

هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد ... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود.

از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.

به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

کــوروش نـــامه – گـزنـفون
[ ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]
هفتم آبان روز بزرگداشت کوروش کبیر میهن پرست سرزمین پارسها

۷ آبان روز جهانی کوروش بزرگ از دید من روز آزاد منشی . حقوق بشر .و افتخار ایرانیان است من این روز بزرگ رو به همگی ایرانیان درستین و ایران دوست شاد باش می گویم . ادامه نوشتار را دنبال کنید .
گوشزد: این نوشتار به پارسی سره نوشته شده است، از این روی واژگان درون کمانک*ها (پرانتزها) واژگان بیگانه هستند و واژگان درون ابروها {آکولاد*ها} برای روشنگ...ری آمده است.
هفتم آبان سال ١١٩٩ ایرانی برابر با ۵٣٩ پیش از زایش (میلاد) یا ٢۵۴٧ سال پیش در چنین روزی، کورش بزرگ پس از گشودن دروازه*ی شهر بابل، اندر آن شهر بزرگ و باشکوه و بسیار کهن شد.
مردم بابل گمان می*کردند که اکنون با چپاول، کشتار و دست درازی به جان و دارایی و زنانشان روبرو خواهند شد و سپس فرمانرواییزورگو و ستم گر بر آنان شهریاری خواهد کرد ولی کورش بزرگ و سربازانش نه تنها چنین نکردند ونکه (بلکه) او فرمان آزادی و برابری داد. فرمانی که در سال ١٩٧١ زایشی (میلادی) از سوی سازمان پاترمان هم*پیمان (سازمان ملل متحد) همچون نخستین بیله*ی (منشور) آزادی مردم در جهان شناخته شد.
[ ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]

هفتم آبان روز جهانی بزرگداشت کوروش کبیر میهن پرست سرزمین پارسها

واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند

کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش ت...مدن و غیره شناخته شده‌است؛
ایرانیان، کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح ‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

کوروش بزرگ : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای تنم قسمتی از خاک ایران شود

هزاران درود بر پدر ایران زمین کوروش بزرگ خار چشم دشمنان ایران

روز جهانی بزرگداشت کوروش بر ایرانیان خجسته
برقرار باد ایران و ایرانی

https://www.facebook.com/groups/132024726876646/

[ ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]

به مناسبت هفتم آبان روز بزرگداشت کورش کبیر پادشاه میهن پرست سرزمین پارسها

این رزو بزرگ بر همگان مبارک باد

https://www.facebook.com/groups/132024726876646/

[ ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]

سخنان بزرگان جهان در مورد کوروش بزرگ

 

آنچه در زیر می خوانید سخنانیست که به صورت مشتیی از خروار از میان گفته های بزرگان و مشاهیر دنیا در مورد مردی که بی شک از تاثیر گذارترین ، بر جسته ترین و ستایش شده ترین افراد در طول تاریخ تمدن بشریت بوده و هست. مردی که تورات او را «مسیح » و یونانیان او را «سرور» و « قانونگذار»می نامند و دوست و دشمن به بزرگمنشی و آزادگی او شهادت داده اند:صاحب نخستین منشور حقوق بشر در دنیا: کورش بزرگ

 

● افلاطون (۴۷۷ تا ۳۴۷ پیش از میلاد):

 

پارسیان در زمان شاهنشاهی کورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند. از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند. در زمان او (کورش بزرگ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی می کردند. مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان می شتافتند و در جنگ ها شرکت می کردند. از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی می کرد و به آنان اندرز می داد. آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام می گرفت.


 

 

● گزنفون (۴۴۵ پیش از میلاد):

 

مهمترین صفت کورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند می کرد. این رسوم و دینداری آنان هنوز در زمان اردشیر دوم هم وجود دارد و عمل می شود. از صفت های برجسته دیگر کورش عدل و گسترش عدالت و حق بود.

 

ما در این باره فکر کردیم که چرا کورش به این اندازه برای فرانروایی عادل مردمان ساخته شده بود. سه دلیل را برایش پیدا کردیم. نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پروش او از کودکی بوده است.

 

کورش نابغه ای بزرگ، انسانی والامنش، صلح طلب و نیک منش بود. او دوست انسانها و طالب علم و حکمت و راستی بود. کورش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را به کشور فاتح نمی دهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود. او برای دفاع از کشورش که هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار می گرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت که سابقه نداشت. او در نبردها آتش جنگ را متوجه کشاورزان و افراد عام کشور نمی کرد. او ملتهای مغلوب را شیفته خود کرد به صورتی که اقوام شکست خورده که کورش آنان را از دست پادشاهان خودکامه نجات داده بود وی را خداوندگار می نامیدند. او برترین مرد تاریخ، بزرگترین، بخشنده ترین، پاک دل ترین انسان تا این زمان بود.

● هرودوت ( ۴۸۴ تا ۴۲۵ پیش از میلاد):

هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کورش مقایسه کند. از اینرو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود. کورش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش می نمودند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال می کردند.


 

● ویل دورانت :

کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود. به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند. روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود. او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. بهمین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستانهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر می نامند. او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزم های آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود. کورش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت.


 

● ویکتورهوگو:

هم چنان که کوروش در بابل عمل کرده بود ناپلئون نیز آرزو داشت از سراسر جهان یک تاج و تخت بسازد و از همه مردم گیتی یک ملت پدید آورد.

 

هارولد لمب (دانشمند امریکایی) :

در شاهنشاهی ایران باستان که کورش سمبول آنان است آریایی ها در تاجگذاری به پندار نیک گفتار نیک کردار نیک سوگند یاد می کردند که طرفدار ملت و کشورشان باشند و نه خودشان. که این امر در صدها نبرد آنان به وضوح دیده می شود که خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ کیان کشورشان می تاخته است.


 

● پاپ کلمنت پنجم(در وصف کورش بزرگ):

برای ما همین قدر که تو جانشین عادل هستی کافی است که ترا با نظر احترام بنگریم.


 

● پرفسور ایلیف انگلیسی:

در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کورش شناخته شده است. زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست.


 

● دکتر هانری بر( دانشمند فرانسوی) :

این پادشاه بزرگ یعنی کورش هخامنشی برعکس سلاطین بی رحم و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات (خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند.

ژنرال سرپرسی سایکس(ژنرال، نویسنده، و جغرافیدان انگلیسی) (پس از دیدار از آرامگاه کورش بزرگ):

من خود سه بار این آرامگاه را دیدار کرده ام، و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آنجا بکنم، و در هر سه بار این نکته را یاد آورده شده ام که زیارت آرامگاه اصلی کورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم که آیا برای ما مردم آریایی (هند و اروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیادگذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد.

کنت دوگوبینو فرانسوی :

شاهنشاهی کورش هیچگاه در عالم نظیر نداشت. او به راستی یک مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت که تقدیر او را چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد. نیکلای دمشقی کورش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از هر کس دیگر آگاهی داشت. این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود.


 

● پرفسور کریستن سن( ایران شناس شهیر) :

شاهنشاه کورش بزرگ نمونه یک پادشاه “جوانمرد” بوده است. این صفت برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده می شده. در قواینن او احترام به حقوق ملتهای دیگر و فرستادگان کشورهای دیگر وجود داشته است و سر لوحه دولتش بوده. که این قوانین امروز روابط بین الملل نام گرفته است.


 

● آلبر شاندور فرانسوی :

کورش یکسال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود. برای کسی که دشمن خودش بود. او مطابق رسم آزادمنشی اش و برای اینکه ثابت کند که هدف فتح و جنگ و کشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهی که ملتش او را برای صلح پذیرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاری نمود. او آمده بود تا به آنان آزادی اجتماعی و دینی و سیاسی بدهد. در همین حین کتیبه های شاهان همزمان او حاکی از برده داری و تکه تکه کردن انسان های بی گناه و بریدن دست و پای آنان خبر می دهد.

● پرفسور گیریشمن :

کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد. کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود. او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود. او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد. ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خوانند.

● کنت دوگوبینو (مورخ فرانسوی):

تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کورش در تاریخ جهان باقی گذاشت، در افکار میلیون ها مردم جهان بوجود آورد. من باور دارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند کورش در صدر آنها قرار دارد. تا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح خداوند است. قوانینی که او صادر کرد در تاریخ آن زمان که انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود.


 

● کلمان هوار :

کورش بزرگ در سال ۵۵۰ قبل از میلاد بر اریکه پادشاهی ایران نشست. وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت که تا آن روزگار کسی به دنیا ندیده بود. کورش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود. او اقوام مختلف را مطیع خود کرد. او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی کرد. برای احترام به مردمان کشورهای دیگر معابدشان را بازسازی کرد. وی پیرو دین یکتا پرستی مزدیسنا بود. ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود.


 

● اخیلوس (آشیل) شاعر نامدار یونانی (در تراژدی پارسه):

کورش یک تن فانی سعادتمند بود. او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید. خدایان او را دوست داشتند. او دارای عقلی سرشار از بزرگی بود.


 

● بوسویه(سیاستمدار وشاعر فرانسوی)( ۱۷۶۸ ۱۸۴۸ میلادی):

ایرانیان از دوران حکومت کوروش به بعد عظمت و بزرگواری معنوی خاصی را اساس حکومت خود قرار دادند براستی چیزی عالی تر از آن وحشت فطری نیست که ایشان از دروغ گفتن داشتند و همیشه آن را گناهی شرم آور می دانستند
مولانا ابوالکلام احمد آزاد فیلسوف هندی :

کورش همان ذوالقرنین قرآن است. وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردمان ایران و جهان هدیه داد. سنگ نگاره او با بالهای کشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد.


 

● دیودوروس سیسولوس (۱۰۰ پس از میلاد):

کورش پسر کمبوجیه و ماندان در دلاوری و کارآیی خردمندانه حزم و سایر خصایص نیکو سرآمد روزگار خود بود. در رفتار با دشمنان دارای شجاعتی کم نظیر و در کردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار میکرد. پارسیان او را پدر می خواندند.

.

 

● فرانسوا شاتوبراین نویسنده بزرگ فرانسوی :

کوروش بزرگ که تاج پادشاهی ماد و پارس را بر سر نهاده بود بزرگترین امپراتوری دوران کهن را بوجود آورد ولی اداره این امپراتوری را بر اساس حکومت مطلقه قرار نداد،زیرا نیمی از قدرت به شورایی تعلق داشت که قسمتی از مقام سلطنت را تشکیل می داد.از لحاظ عدل و قوانین که او برای حکومت وضع کرد و بعدا قوانین قضایی حکومتی ایران شد ، قوانین بی آلایش بود.
بن مایه ها:

کوروش کبیر( بنیانگذار شاهنشاهی هخامشیان) اثر هارولد آلبرت لمب با ترجمه دکتر صادق رضازاده شفق به کوشش شرکت مطالعات نشر کتاب پارسه

تاریخ هردوت اثر جرج راولینسن و با ترجمه وحید مازندرانی به کوشش انتشارات علمی و فرهنگ

کوروش کبیر تالیف هارولد آلبرت لمب با ترجمه دکتر صادق رضازاده شفق انتشارات پارسه

دکتر هانری بر دانشمند فرانسوی تمدن ایران باستان

کورش کبیر آلبر شاندور/محمد قاضی انتشارات زرین

کورش کبیر مولانا ابوالکلام آزادعلممحمد ابراهیم باستانی پاریزی

تاریخ ایران/ژنرال سرپرسی سایکس

ایران از آغاز تا اسلام ~رومن گیرشمن، محمد معین (مترجم) نشر: معین

ایران و تمدن ایرانی کلمان هوار، حسن انوشه (مترجم نشر: امیرکبیر

تا ایران باستان اثر سرپرسی سایکس

ایران و تمدن ایرانی کلمان هوارترجمه حسن انوشه

تاریخ تمدن ویل دورانت (جلد ۱ مشرق زمین گهواره تمدن)

www.smiz.persianblog.ir









 

[ ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]

 

دریای کاسپیان یا دریای خزر

 

دریای کاسان که به اشتباه دریای خزر نامیده می شود به همراه دریای سیاه ، بحر آزوف ، دریاچه آرال ودریاچه های اطرا ف آن در ازمنه گذشته و دورانهای قدیم زمین شناسی جزء دریای مدیترانه فعلی و فیروزه قدیم بوده است. در اطراف آن آثار سنگهای ماقبل دوران اول زمین شناسی به چشم می خورد.شکل گیری اصلی دریای مورد نظر در دوران سوم وبه ویژه بسته شدن تدریجی اقیانوس تتیس بطرف شرق کوه های آلپ در نتیجه حرکت صفحه آفریقا – عربستان بطرف شمال و نیم کره شمالی بوده است که باعث جدا شدن کامل دریای کاسان ودریای سیاه ازمدیترانه گردیده.بالاخره در دوره چهارم زمین شناسی به شکل امروزی در آمده.که البته روراندگیها و فرورانشهای بوجود آمده در قفقاز کبیر وصغیر وادامه گسلهای قفقاز شکل گیری فعلی دریای شمال را پیریزی کرد.

 

حرکت وکوچ اقوام آریایی

 

به نقل از ایران ویج ، اوستا به عنوان قدیمی ترین سند گذشته جهان خاکی از آن است که اقوام آریایی در حرکت به طرف شمال وفلات ایران زمین در واجه با (ورن)یعنی سرزمین گیلان وقوم مازن یعنی مازندران با مقاومت جدی روبرو شدند.این بدان معنی است که پیش از ورود آریایی ها اقوام گیل و مازن که گل ها و ورن ها هستند که بعدا به وارنا و یا وارینک تبدیل گردیدند که در اوستا به وضوح یاد گردیده و کلمه گیلان طبق نوشته رابینو از کلمه محلی وارنا آمده وبعدا به گیلان تبدیل شده.

 

استقرار و کوچ اقوام آریایی

 

آنچه مسلم است در منطقه جنوبی دریای شمال ایران به ویژه در سمت جنوب غربی آن مردمانی زندگی می کردند که به کاس مومعرو ف بوده اند وهمانگونه که در تاریخ بابل و ایلام ذکر گردیده تاریخ نویسان یونانی این اقوام را کوسیان یا کیی نام نهادند که در گیلان به عنوان کادوسیان ودر مازندران به نام تپوری ها و ما بین تپوریها و کادوسیان مادها و یا آماردها اسکان داشتند که بعدا در اطراف دره سپید رود سکنا گزیدند .

 

زنده یاد احمد کسروی در کتاب شهریاران گمنام می نویسد که منطقه گیلان در نقشه های امروزی در زمان سامانیان دیلمان یا دیلمیان معروف بوده که اقامتگاه دو تیره به نام گیل ودیگری دیلم بوده است بطلمیوس این مورخ یونانی این دو تیره را از مادها میداند .علاوه بر آن مردمانی نیز در سواحل جنوب غربی دریای شمال ایران زندگی می کردند که به نام کادوسیان موسوم گشته اند که عده ای می پندارند کادوسیان همان نیاکان تالش های امروزی هستند که در یونانی تالوش و بعدا به تالش و در نوشته های لاتینی کوه های تالیش نامیده شده اند که دنباله آن کوه البرز (البروز) و رشته های کوچک موازی با آن مانند طارم علم کوه وغیره قرار دارد.

 

قوم کاس یا کاسان

 

یکی از مورخان ایرانی بنام آقای حسینعلی ستوده که تحقیقات مفصلی انجام داده ودر کتاب خود می نویسد در سواحل جنوبی دریای شمال ایران اقوامی حضور داشتند که معروفترین آنها کاسپیها وکادوسیان وگلها بودند.هرودوت از این اقوام فقط کاسپی ها با سه قوم دیگر بنام پوسیک ها،پانتی مات ها وداری ها نام برد که بعقیده دیاکانوف مؤلف تاریخ ماد همگی قبائلی از کادوسیان بودند ومعلوم شده که کادوس ها بعدا ًبا سگاها که از تنگه های سلسله جبال قفقاز و به ویژه از ناحیه درابنت بطرف ایران سراریز شده با اقوام کادوس طرح دوستی می ریزند ودر بسیاری از کارهای عمرانی وکشاورزی با هم تشریک مساعی می کنند .

 

سگاها مردمانی جنگجو ودلاور بوده ومعروف است که خون اولین قربانی خود را در حین جنگ می نوشیدند وموهای کشتگان خود را به پادشاه هدیه می کردند. و از پوست کشته شدگان دستمال ، لباس و از کاسه سر آنها جام شراب می ساختند .ردپای سگاها از دیوار چین تا دریای سیاه دیده شده .

 

همچنین آثاری از ردپای سگاها در رود بار گیلان مشاهده شده که معلوم می شود سگاها در هزاره اول قبل از میلاد به گیلان زمین راه یافته بودند وقوم مارد یا هردوس در منطقه بین تپوری ها (مازندران امروزی ) و کادوس زندگی می کردند و پادشاهان هخامنشی به ماردهای شمال ایران مقرری می دادند که سر به شورش نزنند و یکی از مورخین یونانی می نویسد که کوروش پسر چوپانی از ایل آمارد و یا مارد بوده است.در آثار مکشوفه ای که در شمال ایران بدست آمده معلوم شد که سومری ها با اقوام شمال ایران در ارتباط بوده اند .سومریها ویا شومریها بعدا ً به نام بابل یا آشور معروف شدند و خط سومری ها تصویری بوده و قدمت هفت هزار ساله دارد .در جنوب شرقی دریای کاسپیان گنجینه ای از اشکال وظروف سفالی از سومری ها به دست آمده که نشان می دهد سومریها نیز از جانب شمال ایران زمین به سمت جنوب کوچ کرده اند.

 

کاسها یا کاسپیها چه کسانی بوده اند؟

 

درنوشته های آقای عزیز طویلی به نقل ا زمورخ نامی کایوس پلینوس یاد آور می شود که در تمام مناطق واقع در جنوب دریای کاسپیان جایگاه کاسپی ها به خوبی مشخص گردیده .لذا کاس با پسوند پی به نام کاسپی و با پسوند سی به نام کاس سی از قدیمی ترین اقوام ما قبل آریایی بوده اند که در سراسر ساحل دریای شمال ایران زندگی می کرده اند .

 

هنوز هم در شمال ایران کلمه کاس در لهجه گیلکی متداول است مانند «کاس چوم» یعنی چشم آبی «کاس ماره» یعنی مادر چشم زاغ «کاس کولی» یعنی ماهی چشم زاغ کوچک وبالاخره «کاس آقا» مرد چشم زاغ .می توان نتیجه گرفت که کاس ها به دو تیره ساحلی و کوهستانی تقسیم می شوند جلگه نشینان ساحلی را کاس ساحلی و دسته دیگر را کاس کوهستانی و یا کاس سی می گفتند که تا کوه های زاگرس رخنه کرده و به جلگه های بین النهرین ویا مزوپوتام راه یافته اند شاخه ای از کاسهای کوهستانی در مناطق دیگر ایران به ویژه لرستان وبخشی از کردستان اقامت کردند .

 

وطبق شواهد وقرائن زیادی معلوم گردیده است که کاسها بر دو جبهه کوه های البرز تسلط پیدا کرده اند از این رو ضرورت نامیدن دریای شمال ایران به دریای کاسان و یا کاسپیان به خوبی احساس می گردد.ونیز کوه البرز بنام کوه کاس و یا سلسله جبال کاسپیان و محدوده بین کوه البرز و دریاچه نمک را دروازه کاسپیان نامیده اند .در نوشته های حمورابی آمده است که کاسی ها یا کالیت ها و یا به قول اروپایی ها کاشوها بابل را گرفتند و حدود 600سال در آنجا سلطنت کردند واینها اساساً در لرستان سکونت داشتند و تشکیل طوایف لر کوچک را داده اند .

 

به نقل از ایران ویج ،استرابن مورخ نامی در کتاب خود می نویسد که اهالی زاگرس که عمدتاً از کوه های لرستان سرازیر گشته اند مهاجرانی هستند که از جانب دریای کاسپیان آمده وبه آنها کوسیها و یا کوسیان می گفتند واضافه می نماید که راه حرکت کاس سی ها که دریایی داشتند به نا م های کیسی سی یا کوشائیو و کاش شو از طرف کرمانشاهان ولرستان به بخش های غربی کوه های زاگرس رخنه نمودند .باستان شناسان دیگری به نام هرتسفله و سر آرتور کیث در بررسی صنایع ایران متذکر می گردند که کلمه کاسپیان نام مردم فلات ایران زمین قبل از ورود آریایی ها می باشد و اضافه مینماید که کاسپی ها در اوائل هزاره چهارم وپنجم قبل از میلاد به کار کشاورزی اشتغال داشته و دانش کشاورزی از قلمرو کاسپیان به سرزمین های دیگر تا حوالی رودها ی سیحون وجیحون و از سوی دیگر به دجله وفرات سرایت کرده است .

 

و باز هرتسفله در نوشته های دیگر خود تاکید کرد که اقوام ایلامی ،لولوبی و گوتی ونیز اورارتو که در حوالی کوه های زاگرس زندگی می کرده اند ازیک گروه نـژادی و زبانی به نام کاس پی و یا کاس سی می باشند .

 

قوم خزر

 

دریای خزر از نام قومی بنام خزرها گرفته شده .خزرها مردمانی از ترک های آسیای مرکزی بوده که در اطراف مغولستان و شمال دریاچه آرال زندگی می کرده اند ودر سده های هفت و هشت میلادی به اطراف دریای شمال ایران مهاجرت نموده و حکومت ستمکار و زور گویی داشتند که گویا بعد ها هم به آیین یهودی در آمده بودند .قبلا مذهب خاصی نداشتند .این قوم چندین سده بر سراسر جلگه های ساحل جنوبی دریای کاسپیان که مناطقی سبز و خرم با طراوت و حاصلخیز بوده است به زور گویی و باج خواهی ادامه دادند . بعد ها در حرکت به سمت استپ های روسیه و غرب دریای کاسپیان به دست قبایل تاتار وروس ها منقرض گشتند .

 

اینان اسم دریای کاسپیان را به د ریای خزر تغییر دادند و امروزه شاهد هستیم که جامعه بین المللی دریای کاسپین را که برگرفته از نژاد کاسپی ها در هزاره های قبل از میلاد مسیح می داند ، در تمام نوشته ها ،اسناد و مدارک تاریخی و بین المللی و رژیم حقوقی این دریای صلح و دوستی را به نام کاسپین پذیرفته اند و یقیناً پیشنهاد تغییر اسم از خزر به کاسپیان مورد توجه مسئولین واندیشمندان کشور قرار خواهد گرفت.

 

منبع : ایالت کاسپین (برگرفته از نشریه بارفروش و سخنرانی دکتر محمد رضا اسپهبد)

 

[ ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]

*حضرت علی ابن ابی طالب (ع) *

زهد و پارسایى

 عنصر دیگر موعظه‏اى نهج البلاغه‏«زهد»است.در میان عناصر موعظه‏اى،شاید عنصر زهد بعد از عنصر تقوا بیش از همه تکرار شده باشد.زهد مرادف است‏با ترک دنیا.در نهج البلاغه به مذمت دنیا و دعوت به ترک آن زیاد بر مى‏خوریم.به نظر مى‏رسد مهمترین موضوع از موضوعات نهج البلاغه که لازم است‏با توجه به همه جوانب کلمات امیر المؤمنین تفسیر شود،همین موضوع است و با توجه به اینکه زهد و ترک دنیا در تعبیرات نهج البلاغه مرادف یکدیگرند،این موضوع از هر موضوع دیگر از موضوعات عناصر نهج البلاغه زیادتر درباره‏اش بحث‏شده است.بحث‏خود را از کلمه‏«زهد»آغاز مى‏کنیم:

«زهد»و«رغبت‏»اگر بدون متعلق ذکر شوند،نقطه مقابل یکدیگرند،«زهد»یعنى اعراض و بى‏میلى،در مقابل‏«رغبت‏»که عبارت است از کشش و میل.

بى‏میلى دو گونه است:طبیعى و روحى.بى‏میلى طبیعى آن است که طبع انسان نسبت‏به شیئى معین تمایلى نداشته باشد،آنچنان که طبع بیمار میل و رغبتى به غذا و میوه و سایر ماکولات یا مشروبات مطبوع ندارد.بدیهى است که این گونه بى‏میلى و اعراض ربطى به زهد به معنى مصطلح ندارد.

بى‏میلى روحى یا عقلى یا قلبى آن است که اشیائى که مورد تمایل و رغبت طبع است،از نظر اندیشه و آرزوى انسان-که در جستجوى سعادت و کمال مطلوب است-هدف و مقصود نباشد،هدف و مقصود و نهایت آرزو و کمال مطلوب امورى باشد ما فوق مشتهیات نفسانى دنیوى،خواه آن امور از مشتهیات نفسانى اخروى باشد و یا اساسا از نوع مشتهیات نفسانى نباشد بلکه از نوع فضائل اخلاقى باشد از قبیل عزت،شرافت،کرامت،آزادى و یا از نوع معارف معنوى و الهى باشد مانند ذکر خداوند، حبت‏خداوند،تقرب به ذات اقدس الهى.

پس زاهد یعنى کسى که توجهش از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و بالاترین خواسته عبور کرده، متوجه چیز دیگر از نوع چیزهایى که گفتیم معطوف شده است.بى‏رغبتى زاهد بى‏رغبتى در ناحیه اندیشه و آمال و ایده و آرزو است نه بى‏رغبتى در ناحیه طبیعت.

در نهج البلاغه در دو مورد«زهد»تعریف شده است.هر دو تعریف همان معنى را مى‏رساند که اشاره کردیم.در خطبه 80 مى‏فرماید:

ایها الناس!الزهادة قصر الامل و الشکر عند النعم و الورع عند المحارم.

اى مردم!زهد عبارت است از کوتاهى آرزو و سپاسگزارى هنگام نعمت و پارسایى نسبت‏به نبایستنیها.

در حکمت‏439 مى‏فرماید:

الزهد کله بین کلمتین من القران قال الله سبحانه:«لکیلا تاسوا على ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم‏»و من لم یاس على الماضى و لم یفرح بالآتى فقد اخذ الزهد بطرفیه.

زهد در دو جمله قرآن خلاصه شده است:«براى اینکه متاسف نشوید بر آنچه(از مادیات دنیا)از شما فوت مى‏شود و شاد نگردید بر آنچه خدا به شما مى‏دهد»،هر کس برگذشته اندوه نخورد و براى آینده شادمان نشود بر هر دو جانب زهد دست‏یافته است.

بدیهى است وقتى که چیزى کمال مطلوب نبود و یا اساسا مطلوب اصلى نبود بلکه وسیله بود،مرغ آرزو در اطرافش پر و بال نمى‏زند و پر نمى‏گشاید و آمدن و رفتنش شادمانى یا اندوه ایجاد نمى‏کند.

اما باید دید که آیا زهد و اعراض از دنیا که در نهج البلاغه به پیروى از تعلیمات قرآن زیاد بر آن اصرار و تاکید شده است،صرفا جنبه روحى و اخلاقى دارد و به عبارت دیگر زهد صرفا یک کیفیت روحى است‏یا آنکه جنبه عملى هم همراه دارد؟یعنى آیا زهد فقط اعراض روحى است‏یا توام است‏با اعراض عملى؟

و بنا بر فرض دوم آیا اعراض عملى محدود است‏به اعراض از محرمات و بس که در خطبه 80 به آن اشاره شده است و یا چیزى بیش از این است آنچنان که زندگى عملى على علیه السلام و پیش از ایشان زندگى عملى رسول اکرم صلى الله علیه و آله نشان مى‏دهد؟

و بنا بر این فرض که زهد محدود به محرمات نیست،شامل مباحات هم مى‏شود،چه فلسفه‏اى دارد؟ زندگى زاهدانه و محدود و پشت پا زدن به تنعمها چه اثر و خاصیتى مى‏تواند داشته باشد؟

و آیا به طور مطلق باید عمل شود و یا صرفا در شرایط معینى اجازه داده مى‏شود؟

و اساسا آیا زهد در حد اعراض از مباحات،با سایر تعلیمات اسلامى سازگار است‏یا خیر؟

علاوه بر همه اینها،اساس زهد و اعراض از دنیا بر انتخاب کمال مطلوب‏هایى ما فوق مادى است،آن کمال مطلوب‏ها از نظر اسلام چیست؟مخصوصا در نهج البلاغه چگونه بیان شده است؟

اینها مجموع سؤالاتى است که در زمینه مساله زهد و اعراض از دنیا،کوتاهى آرزو-که در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحث‏شده-باید روشن شود.

در فصول آینده این سؤالات را مطرح و بدانها پاسخ مى‏گوییم.

زهد اسلامى و رهبانیت مسیحى

گفتیم بر حسب تعریف و تفسیر که از نهج البلاغه درباره زهد استفاده مى‏شود،زهد حالتى است روحى. زاهد از آن نظر که دلبستگیهایى معنوى و اخروى دارد،به مظاهر مادى زندگى بى‏اعتناست.این بى اعتنایى و بى‏توجهى تنها در فکر و اندیشه و احساس و تعلق قلبى نیست و در مرحله ضمیر پایان نمى‏یابد،زاهد در زندگى عملى خویش سادگى و قناعت را پیشه مى‏سازد و از تنعم و تجمل و لذت گرایى پرهیز مى‏نماید.زندگى زاهدانه آن نیست که شخص فقط در ناحیه اندیشه و ضمیر وابستگى زیادى به امور مادى نداشته باشد،بلکه این است که زاهد عملا از تنعم و تجمل و لذت گرایى پرهیز داشته باشد.زهاد جهان آنها هستند که به حد اقل تمتع و بهره‏گیرى از مادیات اکتفا کرده‏اند.شخص على علیه السلام از آن جهت زاهد است که نه تنها دل به دنیا نداشت،بلکه عملا نیز از تمتع و لذت‏گرایى ابا داشت و به اصطلاح تارک دنیا بود.

دو پرسش

اینجا قطعا دو پرسش براى خواننده محترم مطرح مى‏شود و ما باید بدانها پاسخ دهیم: یکى اینکه همه مى‏دانیم اسلام با رهبانیت و زهدگرایى به مخالفت‏برخاسته،آن را بدعتى از راهبان شمرده است (1) . پیغمبر اکرم صریحا فرمود:«لا رهبانیة فى الاسلام‏» (2) .هنگامى که به آن حضرت اطلاع دادند که گروهى از صحابه پشت‏به زندگى کرده از همه چیز اعراض نموده‏اند و به عزلت و عبادت روى آورده‏اند، سخت آنها را مورد عتاب قرار داد،فرمود:من که پیامبر شمایم چنین نیستم.پیغمبر اکرم به این وسیله فهماند که اسلام دینى جامعه‏گرا و زندگى‏گراست نه زهدگرا.بعلاوه تعلیمات جامع و همه جانبه اسلامى در مسائل اجتماعى،اقتصادى،سیاسى،اخلاقى بر اساس محترم شمردن زندگى و روى آوردن به آن است نه پشت کردن به آن.

 

گذشته از همه اینها،رهبانیت و اعراض از زندگى با جهان‏بینى و فلسفه خوشبینانه اسلام درباره هستى و خلقت ناسازگار است.اسلام هرگز مانند برخى کیشها و فلسفه‏ها با بدبینى به هستى و خلقت نمى‏نگرد و هم خلقت را به دو بخش زشت و زیبا،روشنایى و تاریکى،حق و باطل،درست و نادرست،بجا و نابجا تقسیم نمى‏کند.

پرسش دوم اینکه:گذشته از اینکه زهد گرایى همان رهبانیت است که با اصول و مبانى اسلامى ناسازگار است،چه مبنا و فلسفه‏اى مى‏تواند داشته باشد؟چرا بشر محکوم به زهد شده است؟چرا بشر باید به این دنیا بیاید و دریا دریا نعمتهاى الهى را ببیند و بدون آنکه کف پایش تر شود از کنار آن بگذرد؟

بنا بر این،آیا تعلیمات زهدگرایانه‏اى که در اسلام دیده مى‏شود،بدعتهایى است که بعدها از مذاهب دیگر مانند مسیحى و بودایى وارد اسلام شده است؟پس با نهج البلاغه چه کنیم؟زندگى شخصى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و همچنین زندگى عملى على علیه السلام را که جاى شکى در آن نیست چگونه تفسیر و توجیه کنیم؟حقیقت این است که زهد اسلامى غیر از رهبانیت است.رهبانیت، بریدن از مردم و روآوردن به عبادت است‏بر اساس این اندیشه که کار دنیا و آخرت از یکدیگر جداست، دو نوع کار بیگانه از هم است،از دو کار یکى را باید انتخاب کرد:یا باید به عبادت و ریاضت پرداخت تا در آن جهان به کار آید و یا باید متوجه زندگى و معاش بود تا در این جهان به کار آید.این است که هبانیت‏بر ضد زندگى و بر ضد جامعه‏گرایى است،مستلزم کناره‏گیرى از خلق و بریدن از مردم و سلب هر گونه مسؤولیت و تعهد از خود است.

اما زهد اسلامى در عین اینکه مستلزم انتخاب زندگى ساده و بى‏تکلف است و بر اساس پرهیز از تنعم و تجمل و لذت‏گرایى است،در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى قرار دارد و عین جامعه‏گرایى است، براى خوب از عهده مسؤولیتها بر آمدن است و از مسؤولیتها و تعهدهاى اجتماعى سرچشمه مى‏گیرد.

فلسفه زهد در اسلام آن چیزى نیست که رهبانیت را به وجود آورده است.در اسلام مساله جدا بودن حساب این جهان با آن جهان مطرح نیست.از نظر اسلام،نه خود آن جهان و این جهان از یکدیگر جدا و بیگانه هستند و نه کار این جهان با کار آن جهان بیگانه است.ارتباط دو جهان با یکدیگر از قبیل ارتباط ظاهر و باطن شى‏ء واحد است،از قبیل پیوستگى دو رویه یک پارچه است،از قبیل پیوند روح و بدن است که چیزى است‏حد وسط میان یگانگى و دو گانگى.کار این جهان با کار آن جهان نیز عینا همین طور است،بیشتر جنبه اختلاف کیفى دارد تا اختلاف ذاتى،یعنى آنچه بر ضد مصلحت آن جهان است‏بر ضد مصلحت این جهان نیز هست،و هر چه بر وفق مصالح عالیه زندگى این جهان است‏بر وفق مصالح عالیه آن جهان نیز هست لهذا یک کار معین که بر وفق مصالح عالیه این جهان است اگر از انگیزه‏هاى عالى و دیدهاى ما فوق طبیعى و هدفهاى ماوراء مادى خالى باشد،آن کار صرفا دنیایى تلقى مى‏شود و به تعبیر قرآن به سوى خدا بالا نمى‏رود اما اگر جنبه انسانى کار از هدفها و انگیزه‏ها و دیدهاى برتر و بالاتر از زندگى محدود دنیایى بهره‏مند باشد،همان کار کار آخرتى شمرده مى‏شود.

 

زهد اسلامى که-چنانکه گفتیم-در متن زندگى قرار دارد،کیفیت‏خاص بخشیدن به زندگى است و از دخالت دادن پاره‏اى ارزشها براى زندگى ناشى مى‏شود.زهد اسلامى چنانکه از نصوص اسلامى بر مى‏آید بر سه پایه اصلى که از ارکان جهان‏بینى اسلامى است استوار است.

سه اصل یا سه پایه زهد اسلامى


1.بهره‏گیرى‏هاى مادى از جهان و تمتعات طبیعى و جسمانى،تنها عامل تامین کننده خوشى و هجت‏سعادت انسان نیست.براى انسان به حکم سرشت‏خاص،یک سلسله ارزشهاى معنوى مطرح است که با فقدان آنها تمتعات مادى قادر به تامین بهجت و سعادت نیست.

2.سرنوشت‏سعادت فرد از سعادت جامعه جدا نیست.انسان از آن جهت که انسان است،یک سلسله وابستگیهاى عاطفى و احساس مسؤولیتهاى انسانى در باره جامعه دارد که نمى‏تواند فارغ از آسایش دیگران آسایش و آرامش داشته باشد.

3.روح در عین نوعى اتحاد و یگانگى با بدن در مقابل بدن اصالت دارد،کانونى است در برابر کانون جسم،منبع مستقلى است‏براى لذت و آلام.روح نیز به نوبه خود بلکه بیش از بدن نیازمند به تغذیه و تهذیب و تقویت و تکمیل است.روح از بدن و سلامت آن و نیرومندى آن بى‏نیاز نیست،اما بدون شک غرقه شدن در تنعمات مادى و اقبال تمام به لذت‏گرایى جسمانى مجال و فراغتى براى بهره‏بردارى از کانون روح و منبع بى‏پایان ضمیر باقى نمى‏گذارد و در حقیقت نوعى تضاد میان تمتعات روحى و تمتعات مادى(اگر به صورت غرقه شدن و محو شدن و فانى شدن در آنها باشد)وجود دارد.

مساله روح و بدن مساله رنج و لذت نیست،چنین نیست که هر چه مربوط به روح است رنج است و هر چه مربوط به بدن است لذت.لذات روحى بسى صافتر،عمیقتر،با دوامتر از لذات بدنى است.رو آورى یکجانبه به تمتعات مادى و لذات جسمانى،در حاصل جمع از خوشى و لذت و آسایش واقعى بشر مى‏کاهد.لهذا آنگاه که مى‏خواهیم به زندگى رو آوریم و از آن بهره بگیریم و بدان رونق و صفا و شکوه و جلال ببخشیم و آن را دلپسند و زیبا سازیم،نمى‏توانیم از جنبه‏هاى روحى صرف نظر کنیم.

با توجه به این سه اصل است که مفهوم زهد اسلامى روشن مى‏شود،و با توجه به این سه اصل است که روشن مى‏گردد چگونه اسلام رهبانیت را طرد مى‏کند اما زهدگرایى را در عین جامعه‏گرایى و در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى مى‏پذیرد.در فصول بعد،نصوص اسلامى را بر اساس این سه اصل در مورد زهد توضیح مى‏دهیم.

زاهد و راهب
 

گفتیم اسلام به زهد دعوت و رهبانیت را محکوم کرده است.زاهد و راهب هر دو از تنعم و لذت‏گرایى دورى مى‏جویند ولى راهب از جامعه و تعهدات و مسؤولیتهاى اجتماعى مى‏گریزد و آنها را جزء امور پست و مادى دنیایى مى‏شمارد و به صومعه و دیر و دامن کوه پناه مى‏برد،اما زاهد به جامعه و ملاکهاى آن و ایده‏هاى آن و مسؤولیتها و تعهدهاى آن رو مى‏آورد.زاهد و راهب هر دو آخرت گرایند،اما زاهد آخرت‏گراى جامعه‏گر است و راهب آخرت‏گراى جامعه‏گریز.در لذت‏گریزى نیز ایندو در یک حد نمى‏باشند،راهب سلامت و نظافت و قوت و انتخاب همسر و تولید فرزند را تحقیر مى‏کند اما زاهد حفظ سلامت و رعایت نظافت و برخوردارى از همسر و فرزند را جزء وظیفه مى‏شمارد.زاهد و راهب هر دو تارک دنیایند اما دنیایى که زاهد آن را رها مى‏کند سرگرم شدن به تنعم و تجمل و تمتعات و این امور را کمال مطلوب و نهایت آرزو دانستن است،ولى دنیایى که راهب آن را ترک مى‏کند کار،فعالیت و تعهد و مسؤولیت اجتماعى است.این است که زهد زاهد بر خلاف رهبانیت راهب در متن زندگى و در بطن روابط اجتماعى است و نه تنها با تعهد و مسؤولیت اجتماعى و جامعه‏گرایى منافات ندارد بلکه وسیله بسیار مناسبى است‏براى خوب از عهده مسؤولیتها بر آمدن.

تفاوت روش زاهد و راهب از دو جهان‏بینى مختلف ناشى مى‏شود.از نظر راهب،جهان دنیا و آخرت دو جهان کاملا از یکدیگر جدا و بى ارتباط به یکدیگرند،حساب سعادت جهان دنیا نیز از حساب سعادت آخرت کاملا جداست‏بلکه کاملا متضاد با یکدیگرند و غیر قابل جمع،طبعا کار مؤثر در سعادت دنیا نیز از کار مؤثر در سعادت آخرت مجزاست و به عبارت دیگر وسایل سعادت دنیا با وسایل سعادت آخرت مغایرت و مباین است،امکان ندارد یک کار و یک چیز هم وسیله سعادت دنیا باشد و هم وسیله سعادت آخرت.

 

ولى در جهان‏بینى زاهد،دنیا و آخرت به یکدیگر پیوسته‏اند،دنیا مزرعه آخرت است.از نظر زاهد آنچه به زندگى این جهان سامان مى‏بخشد و موجب رونق و صفا و امنیت و آسایش آن مى‏گردد این است که ملاکهاى اخروى و آنجهانى وارد زندگى اینجهانى شود،و آنچه مایه و پایه سعادت آنجهانى است این است که تعهدات و مسؤولیتهاى اینجهانى خوب انجام شود و با ایمان و پاکى و طهارت و تقوا توام باشد.

حقیقت این است که فلسفه زهد زاهد و رهبانیت راهب کاملا مغایر یکدیگر است.اساسا رهبانیت تحریف و انحرافى است که افراد بشر از روى جهالت‏یا اغراض سوء در زمینه تعلیمات زهدگرایانه انبیاء ایجاد کرده‏اند.

اینک با توجه به متون تعلیمات اسلامى،فلسفه زهد را به مفهومى که تشریح کردیم توضیح مى‏دهیم.

زهد و ایثار


یکى از فلسفه‏هاى زهد ایثار است.«اثرة‏»و«ایثار»هر دو از یک ریشه‏اند.«اثرة‏»یعنى خود را و منافع خود را بر دیگران مقدم داشتن،و به عبارت دیگر همه چیز را به خود اختصاص دادن و دیگران را محروم ساختن.اما ایثار یعنى دیگران را بر خویش مقدم داشتن و خود را براى آسایش دیگران به رنج افکندن.

زاهد از آن جهت‏ساده و بى تکلف و در کمال قناعت زندگى مى‏کند و بر خود تنگ مى‏گیرد که دیگران را به آسایش برساند.او آنچه دارد به نیازمندان مى‏بخشد،زیرا قلب حساس و دل درد آشناى او آنگاه به نعمتهاى جهان دست مى‏یازد که انسان نیازمندى نباشد.او از اینکه نیازمندان را بخوراند و بپوشاند و به آنان آسایش برساند بیش از آن لذت مى‏برد که خود بخورد و بپوشد و استراحت کند.او محرومیت و گرسنگى و رنج و درد را از آن جهت تحمل مى‏کند که دیگران برخوردار و سیر و بى‏دردسر زندگى کنند.

ایثار از پرشکوهترین مظاهر جمال و جلال انسانیت است و تنها انسانهاى بسیار بزرگ به این قله شامخ صعود مى‏کنند.

قرآن کریم داستان ایثار على علیه السلام و خاندان گرامى‏اش را در آیات پرشکوه خود در سوره‏«هل اتى‏»منعکس کرده است.على و زهرا و فرزندانش آنچه در میسور داشتند-که جز چند قرص نان نبود-با کمال نیازى که بدان داشتند،تنها و تنها به خاطر رضاى حق به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدند.این بود که این داستان در ملا اعلى بازگو شد و آیه قرآن در باره‏اش نازل گشت.

رسول اکرم وارد خانه دختر عزیزش حضرت زهرا شد،دستبندى از نقره در دست زهرا و پرده‏اى بر در اتاق زهرا دید،چهره کراهت نشان داد.زهراى مرضیه بلا فاصله پرده و دستبند را توسط قاصدى خدمت رسول اکرم صلى الله علیه و آله ارسال داشت که به مصرف نیازمندان برساند.چهره رسول اکرم صلى الله علیه و آله از اینکه دخترش نکته را درک کرده و دیگران را بر خود مقدم داشته شکفته گشت و فرمود:پدرش به فداى او باد.شعار«الجار ثم الدار»رسم جارى خاندان على و زهرا بود.

 

على علیه السلام در خطبه‏«المتقین‏»مى گوید:

نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحة (3) .

متقى کسى است که خودش از ناحیه سختگیریهاى خودش در رنج است اما مردم از ناحیه او در آسایش‏اند.

قرآن کریم انصار مدینه را که حتى در حال فقر،برادران مهاجر خود را پذیرایى کردند و آنان را بر خودشان مقدم داشتند،چنین توصیف مى‏کند:

و یؤثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصة (4) .

دیگران را بر خود مقدم مى‏دارند هر چند فقیر و نیازمند باشند.

بدیهى است که زهد بر مبناى ایثار،در شرایط مختلف اجتماعى فرق مى‏کند،در یک اجتماع مرفه کمتر نیاز به ایثار پیدا مى‏شود و در یک اجتماع محروم مانند اجتماع آنروز مدینه بیشتر،و یکى از رازهاى تفاوت سیره رسول اکرم صلى الله علیه و آله و على علیه السلام در این جهت‏با سایر ائمه اطهار همین است.

و به هر حال،زهد بر اساس فلسفه ایثار هیچ گونه ربطى با رهبانیت و گریز از اجتماع ندارد بلکه زاییده علائق و عواطف اجتماعى است و جلوه عالیترین احساسات انساندوستانه و موجب استحکام بیشتر پیوندهاى اجتماعى است.

همدردى


همدردى و شرکت عملى در غم مستمندان و محرومان،یکى دیگر از ریشه‏ها و فلسفه‏هاى زهد است. مستمند و محروم آنگاه که در کنار افرادى برخوردار و مرفه قرار مى‏گیرد،رنجش مضاعف مى‏گردد،از طرفى رنج ناشى از تهیدستى و دستنارسى به ضروریات زندگى،و از طرف دیگر رنج احساس تاخر و عقب‏ماندگى از حریفان.

بشر بالطبع نمى‏تواند تحمل کند که دیگران که مزیتى بر او ندارند بخورند و بنوشند و بپوشند و قهقهه مستانه بزنند و او تماشاچى باشد و نظاره کند.

آنجا که اجتماع به دو نیم مى‏شود(بر خوردار و محروم)مرد خدا احساس مسؤولیت مى‏کند.در درجه اول،کوشش مرد خدا این است که به تعبیر امیر المؤمنین علیه السلام وضع موجود مبنى بر پرخورى ظالم و گرسنگى مظلوم را دگرگون سازد و این پیمان خداست‏با دانایان امت (5) ،و در درجه دوم با ایثار و تقسیم آنچه در اختیار دارد به ترمیم وضع نابسامان مستمندان مى‏کوشد اما همینکه مى‏بینید«کشته از بس که فزون است کفن نتوان کرد»،وقتى که مى‏بیند عملا راه بر خوردار کردن و رفع نیازمندیهاى مستمندان مسدود است،با همدردى و همسطحى و شرکت عملى در غم مستمندان بر زخمهاى دل مستمندان مرهم مى‏گذارد.همدردى و شرکت در غم دیگران،مخصوصا در مورد پیشوایان امت که چشمها به آنان دوخته است،اهمیت‏بسزایى دارد.على علیه السلام در دوره خلافت‏بیش از هر وقت دیگر زاهدانه زندگى مى‏کرد.مى‏فرمود:

ان الله فرض على ائمة العدل ان یقدروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیغ بالفقیر فقره (6) .

خداوند بر پیشوایان دادگر فرض کرده است که زندگى خود را با طبقه ضعیف تطبیق دهند که رنج فقر، مستمندان را ناراحت نکند.

و هم آن حضرت مى‏فرمود:

ا اقنع من نفسى بان یقال هذا امیر المؤمنین و لا اشارکهم فى مکاره الدهر او اکون اسوة لهم فى جشوبة العیش (7) ؟

آیا با عنوان و لقب‏«امیر المؤمنین‏»که روى من نهاده و مرا با آن خطاب مى‏کنند خودم را قانع سازم و در سختیهاى روزگار با مؤمنین شرکت نداشته باشم و یا در فقیرانه زندگى کردن،امام و پیشواى آنان نباشم؟

و نیز در همان نامه مى‏فرماید:

...هیهات ان یغلبنى هواى و یقودنى جشعى الى تخیر الاطعمة و لعل بالحجاز او الیمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع،او ابیت مبطانا و حولى بطون غرثى و اکباد حرى؟!

چگونه ممکن است هواى نفس بر من غلبه کند و مرا به سوى انتخاب بهترین خوراکها بکشاند،در صورتى که شاید در حجاز یا یمامه افرادى یافت‏شوند که امید همین یک قرص نان را هم ندارند و دیر زمانى است که شکمشان سیر نشده است.آیا سزاوار است‏شب را با سیرى صبح کنم در صورتى که در اطرافهم شکمهاى گرسنه و جگرهاى سوزان قرار دارد؟!

على علیه السلام اگر شخص دیگرى را مى‏دید که این اندازه بر خود تنگ مى‏گیرد،او را مورد مؤاخذه قرار مى‏داد.هنگامى که با اعتراض روبرو مى‏شد که پس تو خودت چرا این اندازه بر خود تنگ مى‏گیرى، جواب مى‏داد:من مانند شما نیستم،پیشوایان وظیفه جداگانه‏اى دارند(چنانکه از گفتگوى آن حضرت با عاصم بن زیاد حارثى پیدا است) ( 8) .

در جلد نهم بحار به نقل از کافى از امیر المؤمنین علیه السلام روایت مى‏کند که مى‏فرمود:

«خداوند مرا پیشواى خلق قرار داده است و به همین سبب بر من فرض کرده است که زندگى خود را در خوراک و پوشاک و در حد ضعیف‏ترین طبقات اجتماع قرار مى‏دهم،تا از طرفى مایه تسکین آلام فقیر و از طرف دیگر سبب جلوگیرى از طغیان غنى گردد.» (9) در شرح احوال استاد الفقهاء وحید بهبهانى(رضوان الله علیه)مى‏نویسند که روزى یکى از عروسهاى خود را مشاهده کرد که پیراهنى الوان از نوع پارچه‏هایى که معمولا زنان اعیان و اشراف آن عصر مى‏پوشیدند به تن کرده است، فرزندشان(مرحوم آقا محمد اسماعیل،شوهر آن خانم)را مورد ملامت قرار دادند.او در جواب پدر این آیه قرآن را خواند:

قل من حرم زینة الله التى اخرج لعباده و الطیبات من الرزق (10) ؟

!524 بگو چه کسى زینتهایى که خدا براى بندگانش آفریده و همچنین روزیهاى پاکیزه را تحریم کرده است؟

ایشان جواب دادند:من نمى‏گویم خوب پوشیدن و خوب نوشیدن و از نعمتهاى الهى استفاده کردن حرام است،خیر،در اسلام چنین ممنوعیتهایى وجود ندارد ولى یک مطلب دیگر هست و آن اینکه ما و خانواده ما به اعتبار اینکه پیشواى دینى مردم هستیم وظیفه خاصى داریم.خانواده‏هاى فقیر وقتى که اغنیا را مى‏بینند که از همه چیز بر خوردارند طبعا ناراحت مى‏شوند،یگانه مایه تسکین آلامشان این است که خانواده‏«آقا»در تیپ خودشان هستند.اگر ما هم در زندگى به شکل تیپ اغنیا در آییم،این یگانه مایه تسکین آلام هم از میان مى‏رود.ما که قادر نیستیم عملا وضع موجود را تغییر دهیم،لا اقل از این مقدار همدردى مضایقه نکنیم.

چنانکه به وضوح مى‏بینیم،زهدهاى ناشى از همدردى و شرکت در غمخوارگى هم به هیچ وجه با رهبانیت همریشگى ندارد،مبنى بر گریز از اجتماع نیست‏بلکه راهى است‏براى تسکین آلام اجتماع.

زهد و آزادگى

فلسفه دیگر زهد،آزادى و آزادگى است.میان زهد و آزادگى پیوندى کهن و ناگسستنى برقرار است.

نیاز و احتیاج ملاک‏«رو به مزاجى‏»است و بى‏نیازى ملاک‏«آزادگى‏».آزادگان جهان که سبکبارى و سبکبالى و قابلیت تحرک و پرواز اصیل‏ترین آرزوى آنهاست،از آن جهت زهد و قناعت را پیشه مى‏سازند که نیازها را تقلیل دهند و به نسبت تقلیل نیازها خویشتن را از قید اسارت اشیاء و اشخاص رها سازند.

زندگى انسان مانند هر جاندار دیگر یک سلسله شرایط طبیعى و ضرورى دارد که از آنها گریزى نیست، از قبیل هوا براى تنفس،زمین براى سکنى،نان براى خوردن،آب براى آشامیدن و جامه براى پوشیدن. انسان نمى‏تواند خود را از قید این امور و یک سلسله امور دیگر مانند نور و حرارت یکسره بى نیاز و آزاد سازد و به اصطلاح حکما«مکتفى بذاته‏»گردد.

ولى یک سلسله نیازهاى دیگر هست که طبیعى و ضرورى نیست،در طول حیات به وسیله خود انسان یا عوامل تاریخى و اجتماعى بر او تحمیل مى‏شود و آزادى‏اش را از آنچه هست محدودتر مى‏سازد.

جبرها و تحمیلها مادام که به صورت یک نیاز درونى در نیامده است،مانند جبرها و تحمیلهاى سیاسى، آنقدر خطرناک نیست،خطرناکترین جبرها و تحمیلها و قید و بندها آن است که به صورت یک نیاز درونى در آید و آدمى از درون خویش به زنجیر کشیده شود.

مکانیسم این نیازها که منجر به ضعف و عجز و زبونى انسان مى‏گردد این است که انسان براى اینکه به زندگى خویش رونق و صفا و جلا بخشد،به تنعم و تجمل رو مى‏آورد و براى اینکه نیرومندتر و قدرتمندتر شود و از شرایط زندگى بهره‏مند گردد،در صدد تملیک اشیاء بر مى‏آید،از طرف دیگر تدریجا به آنچه آنها را وسیله تنعم و قدرت تجمل و یا ابزار قوت و قدرت خویش قرار داده،خو مى‏گیرد و عادت مى‏کند و شیفته مى‏گردد و رشته‏هایى نامرئى او را به آن اشیاء مى‏بندد و عاجز و زبون و ذلیل آنها مى‏سازد،یعنى همان چیزى که مایه رونق و صفاى زندگى‏اش شده بود،شخصیت او را بى رونق مى‏کند و همان چیزى که وسیله کسب قدرت او در طبیعت‏شده بود،در درون او را ضعیف و عاجز و زبون مى‏سازد و به صورت برده و بنده آن چیز در مى‏آورد.

گرایش انسان به زهد،ریشه‏اى در آزادمنشى او دارد.انسان،بالفطره میل به تصاحب و تملک و بهره‏مندى از اشیاء دارد ولى آنجا که مى‏بیند اشیاء به همان نسبت که در بیرون او را مقتدر ساخته،در درون ضعیف و زبونش کرده و مملوک و برده خویش ساخته است،در مقابل این بردگى طغیان مى‏کند و نام این طغیان‏«زهد»است.

عرفا و شعراى ما از حریت و آزادى و آزادگى،بسیار گفته‏اند.حافظ خود را غلام همت آن مى‏داند که در زیر این چرخ کبود از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.او در میان همه درختان،تنها به حال سرو رشک مى‏برد که‏«از بار غم آزاد آمده است‏».منظور این بزرگان از آزادى،آزادى از قید تعلق خاطر است،یعنى دلبستگى نداشتن،شیفته و فریفته نبودن.

ولى آزادى و آزادگى،چیزى بیشتر از دلبستگى نداشتن مى‏خواهد.رشته‏هایى که آدمى را وابسته و ذلیل و ضعیف و عاجز و زبون مى‏سازد،تنها از ناحیه قلب و تعلقات قلبى نیست،خوگیرى‏هاى جسمى و روحى به شرایط اضافى و مصنوعى که ابتدا براى زیباتر کردن و رونق بخشیدن به زندگى و یا براى کسب قدرت و قوت بیشتر به وجود مى‏آید و بعد به شکل یک اعتیاد(طبیعت ثانیه)مى‏گردد،هر چند! 527 مورد علاقه قلبى نباشد و بلکه مورد نفرت باشد،رشته‏هاى قویترى براى اسارت انسان به شمار مى‏رود و بیش از تعلقات قلبى آدمى را زبون مى‏سازد.

عارف وارسته دل به دنیا نبسته‏اى را در نظر بگیرید که عادت به چاى و سیگار و افیون،طبیعت ثانیه او شده است و تخلف از غذاهایى که به آنها عادت کرده موجب مرگ او مى‏شود.چنین شخصى چگونه مى‏تواند آزاد و آزاده زیست نماید؟

دلبستگى نداشتن شرط لازم آزادگى است اما شرط کافى نیست.عادت به حد اقل برداشت از نعمتها و پرهیز از عادت به برداشت زیاد،شرط دیگر آزادگى است.

ابو سعید خدرى که از اکابر صحابه رسول خداست،آنجا که در مقام توصیف حالات آن حضرت بر مى‏آید اولین جمله‏اى که مى‏گوید این است:«کان صلى الله علیه و آله خفیف المؤونة‏»یعنى رسول خدا کم خرج بود،با اندک بسر مى‏برد،با مؤونه بسیار کم مى‏توانست زندگى خود را ادامه دهد.

آیا این فضیلت است که کسى خفیف المؤونه باشد؟اگر صرفا از جنبه اقتصادى در نظر بگیریم که ثروت کمترى را مستهلک مى‏کند،جواب این است که نه،و لا اقل فضیلت مهمى نیست.ولى اگر موضوع را از جنبه معنوى یعنى از جنبه حد اکثر آزادى نسبت‏به قیود زندگى مورد مطالعه قرار دهیم،جواب این است.آرى فضیلت است،فضیلت‏بزرگى هم هست،زیرا تنها با احراز این فضیلت است که انسان مى‏تواند سبکبار و سبکبال زندگى کند،تحرک و نشاط داشته باشد،آزادانه پرواز نماید،در نبرد دائم زندگى سبک بپا خیزد.

منحصر به عادات فردى نیست،تقید به عادات و رسوم عرفى در نشستن و برخاستن‏ها،در رفت و آمدها، در معاشرتها،در لباس پوشیدن‏ها و امثال اینها بار زندگى را سنگین و آهنگ حرکت را کند مى‏کند.

حرکت در میدان زندگى مانند شناورى در آب است،هر چه وابستگیها کمتر باشد امکان شناورى بیشتر است.وابستگیهاى زیاد این امکان را سلب و خطر غرق شدن پیش مى‏آورد.

اثیر الدین اخسیکتى مى‏گوید:

در شط حادثات برون آى از لباس کاول برهنگى است که شرط شناور است

فرخى یزدى مى‏گوید:

ز عریانى ننالد مرد با تقوا که عریانى بود بهتر به شمشیرى که از خود جوهرى دارد

بابا طاهر رباعى‏اى دارد که اگر چه به منظور دیگرى گفته است ولى مناسب بحث ماست.مى‏گوید:

دلا راه تو پر خار و خسک بى گذرگاه تو بر اوج فلک بى گر از دستت‏بر آید پوست از تن بر آور تا که بارت کمترک بى

سعدى نیز داستانى در باب هفتم گلستان آورده است و اگر چه هدف او نیز از آن داستان چیز دیگر است ولى مناسب بحث ماست.مى‏گوید:

«توانگر زاده‏اى دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‏اى مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت فیروزه در او ساخته،به گور پدرت چه ماند، خشتى دو فراهم آورده و مشتى دو خاک بر آن پاشیده.درویش پسر این بشنید و گفت:تا پدرت زیر آن سنگهاى گران بر خود بجنبیده باشد،پدر من به بهشت رسیده بود.»

اینها همه تمثیلهایى است‏براى سبکبارى و سبکبالى که شرط اساسى تحرکها و جنبشها و جهشهاست. جهشها و جنبشها و مبارزات سرسختانه و پیگیر به وسیله افرادى صورت گرفته که عملا پایبندیهاى کمترى داشته‏اند یعنى به نوعى‏«زاهد»بوده‏اند.گاندى با روش زاهدانه خویش امپراتورى انگلستان را به زانو در آورد.یعقوب لیث صفار به قول خودش نان و پیاز را رها نکرد که توانست‏خلیفه را به وحشت اندازد.در عصر ما،ویت کنگ.مقاومت‏حیرت انگیز ویت کنگ مدیون آن چیزى است که در اسلام‏«خفت مؤونه‏»خوانده مى‏شود.یک ویت کنگ قادر است‏با مشتى برنج روزهاى متوالى در پناهگاهها بسر برد و با حریف نبرد کند.

کدام رهبر مذهبى یا سیاسى است که با ناز پروردگى منشا تحولى در جهان شده است و یا کدام سر سلسله،قدرت را از خاندانى به خاندانى منتقل کرده است و لذت‏گرا بوده است؟ آزاد مرد جهان،على بن ابیطالب علیه السلام،از آن جهت‏به تمام معنى آزاد بود که به تمام معنى زاهد بود.على علیه السلام در نهج البلاغه به شعار ترک دنیا یعنى ترک لذت‏گرایى به عنوان آزادمنشى زیاد تکیه مى‏کند.در یکى از کلمات قصار مى‏فرماید:

الطمع رق مؤبد (11) .

طمع بردگى جاودان است.

زهد عیسى بن مریم را چنین توصیف مى‏کند:

و لا طمع یذله (12) .

طمعى که او را خوار و ذلیل سازد در او نبود.

در جاى دیگر مى‏فرماید:

الدنیا دار ممر لا دار مقر و الناس فیها رجلان:رجل باع نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها (13) .

دنیا گذرگاه است نه قرارگاه،و مردم در این معبر و گذرگاه دو دسته‏اند:برخى خود را مى‏فروشند و برده مى‏سازند و خویشتن را تباه مى‏کنند و برخى بر عکس،خویشتن را مى‏خرند و آزاد مى‏سازند.

از همه صریحتر و روشنتر،بیان آن حضرت است در نامه‏اى که به عثمان بن حنیف نوشته است.در آخرین بخش آن نامه،دنیا و لذت دنیا را مانند یک مخاطب ذى شعور طرف خطاب قرار مى‏دهد و با زبان مخاطبه با دنیا،راز زهد و فلسفه ترک لذت گرایى خویش را براى ما روشن مى‏سازد.مى‏فرماید:

الیک عنى یا دنیا فحبلک على غاربک،قد انسللک من مخالبک و افلت من حبائلک...

دور شو از من!افسارت را بر دوشت انداخته‏ام،از چنگالهاى درنده تو خود را رهانیده‏ام و از دامهاى تو جسته‏ام...

اعزبى عنى فو الله لا اذل لک فتستذلینى و لا اسلس لکل فتقودینى... (14)

دور شو!به خداى سوگند که رام تو و ذلیل تو نخواهم شد که هر جا بخواهى مرا به خوارى به دنبال خود بکشى،و مهار خود را به دست تو نخواهم داد که به هر سو بخواهى ببرى...

آرى،زهد على شورشى است علیه زبونى در برابر لذتها،طغیانى است علیه عجز و ضعف در برابر حاکمیت میلها،عصیان و سرپیچى است علیه بندگى دنیا و نعمتهاى دنیا.

زهد و معنویت

 

زهد و عشق و پرستش

سر چشمه دیگر زهد و ترک لذت گرایى،برخوردارى از مواهب روحى و معنوى است.ما فعلا در صدد اثبات جنبه معنوى جهان و جنبه معنوى انسان نیستیم،این خود داستانى دیگر است.بدیهى است که بنا بر جهان‏بینى مادى،ترک لذت‏گرایى و ماده پرستى و پول‏پرستى براى یک سلسله کمالات معنوى، بى‏معنى است.ما فعلا با این مکتب و این گونه طرز تفکر کارى نداریم.روى سخن با کسانى است که بویى از معنویت‏به مشامشان رسیده است.اگر کسى بویى از معنویت‏برده باشد مى‏داند که تا انسان از قید هواپرستى آزاد نگردد و تا طفل جان از پستان طبیعت گرفته نشود و تا مسائل مادى از صورت هدف خارج نشود و به صورت وسیله در نیاید،سرزمین دل براى رشد و نمو احساسات پاک و اندیشه‏هاى تابناک و عواطف ملکوتى آماده نمى‏گردد.این است که مى‏گویند:زهد شرط اصلى معرفت افاضى است و پیوندى محکم و ناگسستنى با آن دارد.

حق پرستى به معنى واقعى کلمه،یعنى شور محبت و خدمت‏حق را داشتن و با یاد او مانوس بودن و از پرستش او لذت بردن و در حال توجه و حضور و ذکر دائم بودن،با خود پرستى و لذت‏گرایى و در اسارت زرق و برق مادیات بودن به هیچ وجه سازگار نیست.نه تنها خدا پرستى مستلزم نوعى زهد است،هر عشق و پرستشى(خواه در مورد وطن یا مسلک و مرام)مستلزم نوعى زهد و بى‏اعتنایى نسبت‏به شؤون مادى است.

عشقها و پرستشها،بر خلاف علمها و فلسفه‏ها،چون سر و کارشان با دل و احساسات است رقیب نمى‏پذیرند.هیچ مانعى ندارد که یک نفر عالم یا فیلسوف بنده درم و دینار باشد و به موقع خود فکر و اندیشه را در مسائل فلسفى و منطقى و طبیعى و ریاضى به کار اندازد،ولى امکان ندارد قلب چنین فردى کانون یک عشق،آنهم عشق به یک‏«معنى‏»از قبیل نوع انسان و یا مرام و مسلک بوده باشد،تا چه رسد به اینکه بخواهد کانون عشق الهى باشد و از عشق الهى بر افروخته گردد و محل سطوع اشراقات و الهامات خدایى گردد.پس خانه دل را از تعلقات مادى خالى و فارغ نگه داشتن و بتهاى سیم و زر را از کعبه دل فرود آوردن و شکستن،شرط حصول کمالات معنوى و رشد شخصیت واقعى انسانى است.

همان طور که بارها گفته‏ایم،هرگز نباید آزادى از بندگى سیم و زر و بى‏اعتنایى به آنچه قابل تبدیل به این فلز است،با رهبانیت و ترک مسؤولیتها و شانه خالى کردن از زیر تعهدات اشتباه بشود،بلکه مسؤولیت و تعهد تنها در پرتو چنین زهدهایى است که حقیقت‏خویش را باز مى‏یابند و دیگر لفظ تو خالى و ادعاى بى‏پشتوانه نمى‏باشند همچنانکه در شخص على علیه السلام ایندو یعنى زهد و احساس مسؤولیت‏یکجا جمع بود.على اول زاهد جهان بود و در عین حال حساسترین قلبها را نسبت‏به مسؤولیتهاى اجتماعى در سینه داشت.او از طرفى مى‏گفت:

ما لعلى و لنعیم یفنى و لذة لا تبقى (15) .

على را با نعمت و لذت ناپایدار چه کار؟

از طرف دیگر،براى یک بى‏عدالتى کوچک و احیانا به خاطر یک محروم،شب خوابش نمى‏برد.او حاضر نبود شکم سیر بخوابد،مبادا در اقصى بلاد کشور فردى گرسنه پیدا شود:

«و لعل بالحجاز او الیمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع.» (16)

میان آن زهد و این حساسیت رابطه مستقیم بود.على چون زاهد و بى‏اعتنا و بى‏طمع بود و از طرف دیگر قلبش از عشق الهى مالامال بود و جهان را از کوچکترین ذره گرفته تا بزرگترین ستاره یک واحد ماموریت و مسؤولیت مى‏دید،اینچنین نسبت‏به حقوق و حدود اجتماعى حساس بود.او اگر فردى لذت‏گرا و منفعت پرست مى‏بود محال بود اینچنین شخصیت مسؤول و متعهدى پیدا کند.

در روایات اسلامى به این فلسفه زهد تصریح شده است و در نهج البلاغه بالخصوص بر آن تکیه شده است.در حدیث از امام صادق علیه السلام رسیده است که:

...و کل قلب فیه شک او شرک فهو ساقط و انما ارادوا الزهد لتفرغ قلوبهم للآخرة (17) .

هر دلى که در آن شک یا شرک وجود داشته باشد از درجه اعتبار ساقط است.از این جهت زهد را برگزیدند که دلهایشان براى آخرت از هر آرزوى دیگر خالى و فارغ باشد.

چنانکه مى‏بینیم،در این حدیث هر نوع هوا پرستى و لذت پرستى‏«شرک‏»و بر ضد خدا پرستى خوانده شده است.مولوى زهد عارفانه را اینچنین توصیف مى‏کند:

زهد اندر کاشتن کوشیدن است معرفت آن کشت را روییدن است جان شرع و جان تقوا عارف است معرفت محصول زهد سالف است

بود على در نمط نهم اشارات که به‏«مقامات العارفین‏»اختصاص یافته است،زهد را به زهد عارف و زهد غیر عارف تقسیم مى‏کند.مى‏گوید:

«زاهدانى که از فلسفه زهد آگاهى ندارند،به خیال خود«معامله‏»اى انجام مى‏دهند،کالاى آخرت را با کالاى دنیا معاوضه مى‏کنند،از تمتعات دنیا دست مى‏شویند که در عوض از تمتعات اخروى بهره‏مند گردند،به عبارت دیگر در این جهان برداشت نمى‏کنند تا در جهان دیگر برداشت نمایند.ولى زاهد آگاه و آشنا به فلسفه زهد از آن جهت زهد مى‏ورزد که نمى‏خواهد ضمیر خویش را به غیر ذات حق مشغول بدارد.چنین شخصى شخصیت‏خویش را گرامى مى‏دارد و جز خدا چیز دیگر را کوچکتر از آن مى‏داند که خود را بدان مشغول سازد و در بند اسارتش در آید.»

عبارت بو على این است:

«الزهد عند غیر العارف معاملة ما کان یشترى بمتاع الدنیا الاخرة،و الزهد عند العارف تنزه ما عما یشغل سره عن الحق و تکبر على کل شى‏ء غیر الحق.»

و هم او در فصلى دیگر از کتاب اشارات،آنجا که درباره‏«تمرین عارف‏»بحث مى‏کند،مى‏گوید:

«این تمرین به خاطر سه هدف است:یکى رفع مانع یعنى برداشتن غیر خدا از سر راه،دوم رام و مطیع ساختن نفس اماره نسبت‏به نفس مطمئنه،سوم تلطیف باطن.»

آنگاه براى هر یک از آن سه هدف،عامل یا عواملى ذکر مى‏کند.مى‏گوید زهد حقیقى و واقعى کمک مى‏کند به هدف اول،یعنى برداشتن غیر حق از سر راه.

تضاد دنیا و آخرت

مساله تضاد دنیا و آخرت و دشمنى آنها با یکدیگر و اینکه ایندو مانند دو قطب مخالف‏اند،از قبیل مشرق و مغرب‏اند که نزدیکى به هر یک مساوى است‏با دورى از دیگرى،همه مربوط به این مطلب است‏یعنى مربوط است‏به جهان دل و ضمیر انسان و دلبستگیها و عشقها و پرستشهاى انسان.خداوند به انسان دو دل نداده است ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه (18) .با یک دل نمى‏توان بیش از یک معشوق برگزید.این است که وقتى از على علیه السلام در باره جامه‏اش که کهنه و مندرس بود سؤال کردند،فرمود:

یخشع له القلب و تذل به النفس و یقتدى به المؤمنون (19) .

دل به این سبب نرم مى‏گردد و نفس به این وسیله رام مى‏شود و مؤمنان به آن اقتدا مى‏کنند.

یعنى کسانى که جامه نو ندارند از پوشیدن جامه کهنه راحت نمى‏شوند و احساس حقارت نمى‏کنند، زیرا مى‏بینند پیشوایشان جامه‏اى بهتر از جامه آنها نپوشیده است.آنگاه اضافه فرمود که همانا دنیا و آخرت دو دشمن مشخص و دو راه مختلف‏اند،هر کس دنیا را دوست‏بدارد و رشته تسلط دنیا را به گردن خود بیندازد،طبعا آخرت را و آنچه مربوط به آخرت است دشمن مى‏دارد.دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغرب‏اند که نزدیکى به هر یک از اینها عین دورى از دیگرى است،ایندو در حکم دو هوو مى‏باشند.

على علیه السلام در یکى از نامه‏هایش مى‏نویسد:

و ایم الله-یمینا استثنى فیها بمشیة الله-لاروضن نفسى ریاضة تهش معها الى القرص اذا قدرت علیه مطعوما و تقنع بالملح مادوما و لادعن مقلتى کعین ماء نضب معینها مستفرغة دموعها،اتمتلى‏ء السائمة من رعیها فتبرک و تشبع الربیضة من عشبها فتربض و یاکل علی من زاده فیهجع؟!قرت اذا عینه اذا اقتدى بعد السنین المتطاولة بالبهیمة الهاملة و السائمة المرعیة.

سوگند یاد مى‏کنم به ذات خدا که به خواست‏خدا نفس خویش را چنان ورزیده سازم و گرسنگى بدهم که به قرص نانى و اندکى نمک قناعت‏بورزد و آن را مغتنم بشمارد.همانا آنقدر(در خلوتهاى شب)بگریم که آب چشمه چشمم خشک شود.شگفتا!آیا این درست است که شتران در چراگاهها شکم خویش را انباشته کنند و در خوابگاه خویش بخسبند،و گوسفندان در صحراها خود را سیر کنند و در جایگاه خویش آرام گیرند،على نیز شکم خویش را سیر کند و در بستر خود استراحت کند؟!چشم على روشن! پس از سالیان دراز به چهارپایان اقتدا کرده است.

آنگاه مى‏فرماید:

طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها و عرکت‏بجنبها بؤسها و هجرت فى اللیل غمضها حتى اذا غلب الکرى علیها افترشت ارضها و توسدت کفها فى معشر اسهر عیونهم خوف معادهم و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم و همهمت‏بذکر ربهم شفاهم و تقشعت‏بطول استغفارهم ذنوبهم.اولئک حزب الله،الا ان حزب الله هم المفلحون (20) .

خوشبخت و سعادتمند آن که فرایض پروردگار خویش را انجام دهد،رنجها را(مانند سنگ آسیا دانه را) خرد کند،شب هنگام از خواب دورى گزیند،آنگاه که سپاه خواب حمله مى‏آورد زمین را فرش و ست‏خود را بالش قرار مى‏دهد،در زمره گروهى که بیم روز بازگشت‏خواب از چشمشان ربوده و پهلوهاشان از خوابگاههاشان جا خالى کرده است و لبهاشان به ذکر پروردگارشان در زمزمه است، ابرهاى گناهان بر اثر استغفار مداومشان بر طرف شده است.آنانند حزب خدا،همانا تنها آنان رستگارانند.

ذکر این دو قسمت پشت‏سر یکدیگر رابطه زهد و معنویت را کاملا روشن مى‏کند.خلاصه دو قسمت این است که از دو راه یکى را باید انتخاب کرد:یا خورد و خواب و خشم و شهوت،نه رازى و نه نیازى،نه توجهى و نه نم اشکى و نه انسى و نه روشنایى‏اى،و گامى از حد حیوانیت فراتر نرفت،و یا قدمى در وادى انسانیت و استفاده از مواهب خاص الهى که مخصوص دلهاى پاک و روحهاى تابناک است.

زهد،برداشت کم براى بازدهى زیاد

چندى پیش سفرى کوتاه به اصفهان اتفاق داد.در آن اوقات روزى در محفلى از اهل فضل بحث‏«زهد»مطرح شد و جوانب مختلف مطلب با توجه به تعلیمات همه جانبه اسلام مورد توجه واقع شد.همگان مى‏خواستند تعبیرى جامع و رسا براى زهد به مفهوم خاص اسلامى پیدا کنند.در آن میان دبیرى فاضل (21) -که بعد معلوم شد دست در کار رساله‏اى در این موضوع است و یادداشتهاى خود را در اختیار من گذاشت-تعبیرى نغز و رسا کرد،گفت:«زهد اسلامى عبارت است از برداشت کم و بازدهى زیاد».

این تعبیر براى من جالب بود.آن را با تصورات و استنباط قبلى خودم-که در طى چند مقاله از این سلسله مقالات شرح دادم-منطبق یافتم.فقط با اجازه آن مرد فاضل،تصرف مختصرى کرده مى‏گویم: «زهد عبارت است از برداشت کم براى بازدهى زیاد»،یعنى رابطه‏اى میان‏«کم برداشت کردن‏»از یک طرف و«زیاد بازدهى دادن‏»از طرف دیگر موجود است،بازدهى‏هاى انسانى انسان و تجلیات شخصیت انسانى انسان،چه در قسمت عاطفه و اخلاق و چه در قسمت تعاونها و همکاریهاى اجتماعى و چه از نظر شرافت و حیثیت انسانى و چه از نظر عروج و صعود به عالم بالا،همه و همه رابطه معکوس دارند با برداشتها و برخورداریهاى مادى.

انسان این ویژگى را دارد که برداشت و برخوردارى زیاد از ماده و طبیعت و تنعم و اسراف در لذات،او را در آنچه هنر و کمال انسانى نامیده مى‏شود ضعیفتر و زبونتر و بى‏بارتر و عقیم‏تر مى‏سازد،و بر عکس پرهیز از برداشت و برخوردارى(البته در حدود معینى)گوهر او را صفا و جلا مى‏بخشد،فکر و اراده(دو نیروى عالى انسانى)را نیرومندتر مى‏کند.

این حیوان است که برداشت و برخوردارى بیشتر،او را در کمال حیوانى به جلو مى‏برد.در حیوان نیز آنچه به منزله‏«هنر»نامیده مى‏شود این طور نیست،یعنى یک حیوان براى اینکه چاقتر بشود و گوشتش بهتر مورد استفاده قرار بگیرد و یا براى اینکه شیر و پشم بیشترى بدهد باید هر چه بیشتر تیمار شود،اما یک اسب مسابقه چنین نیست.اسب سر طویله محال است که از عهده مسابقه بیرون آید، اسبى مى‏باید که روزها بلکه ماهها تمرین کم خوراکى دیده باشد و لاغرمیان شده باشد،گوشتها و پیه‏هاى اضافى را ریخته باشد تا چابک و چالاک شده و به تیز روى که از نوع‏«هنر»و فعالیت‏براى آن حیوان است قادر گردد.

زهد براى آدمى تمرین است،اما تمرین روح.روح با زهد ورزش مى‏یابد و تعلقات اضافى را مى‏ریزد، سبکبال و سبکبار مى‏گردد و در میدان فضایل،سبک به پرواز در مى‏آید.

از قضا على علیه السلام از تقوا و زهد به‏«ورزش‏»تعبیر مى‏کند.کلمه‏«ریاضت‏»در مفهوم اصلى خودش عبارت است از ورزش و تمرین مقدماتى اسب مسابقه.ورزش هم‏«ریاضت‏»نامیده مى‏شود.مى‏فرماید:

و انما هى نفسى اروضها بالتقوى (22) .

همانا نفس خویش را با تقوا ورزش مى‏دهم.

گیاهها چطور؟گیاه هم مانند حیوان است.لا اقل قسمتى از آنچه مى‏توان آن را-و لو با تشبیه و مسامحه-«هنر»گیاه نامید،مشروط به برداشت کمتر است از طبیعت.

على علیه السلام به این نکته نیز اشاره مى‏کند و از گیاهان مثلى مى‏آورد.در یکى از نامه‏هایش پس از آنکه زندگى زاهدانه و قانعانه و کم برداشت‏خویش را براى یکى از فرماندارانش تشریح مى‏کند و او را ترغیب مى‏نماید که در زندگى این راه را پیشه سازد،مى‏فرماید:

«مثل این است که اعتراض معترض را مى‏شنوم که اگر برداشت على این اندازه کم باشد،باید به علت ضعف قادر به هماوردى با دلاوران نباشد.پس چگونه است که هیچ دلاورى تاب هماوردى او را ندارد؟ ولى اشتباه مى‏کنند.آن که با سختیهاى زندگى دست‏به گریبان است،نیرومندتر و آبدیده‏تر از کوره بیرون مى‏آید،همانا چوب درخت صحرایى که دست‏باغبان نوازشش نمى‏دهد و هر لحظه به سراغش نمى‏رود و با محرومیتها همواره در نبرد است محکمتر،با صلابت‏تر و آتشش فروزانتر و دیرپاتر است.» (23)

این قانون که بر جانداران حاکم است،بر انسان بما هو انسان(یعنى از نظر خصلتهاى خاص انسانى،از نظر همان چیزها که به نام‏«شخصیت انسانى‏»نامیده مى‏شود)به درجاتى بیشتر حکومت مى‏کند.

کلمه‏«زهد»با همه مفهوم عالى و انسانى که دارد سرنوشت‏شومى پیدا کرده است و مخصوصا در عصر ما ظالمانه محکوم مى‏شود.در مفهوم این کلمه غالبا تحریف و اشتباهکارى به عمد یا غیر عمد رخ مى‏دهد، گاهى مساوى با تظاهر و ریا معرفى مى‏شود و گاهى مرادف با«رهبانیت و عزلت و گوشه‏گیرى‏».

هر کسى درباره اصطلاحات شخصى خود مختار است که این الفاظ را به هر معنى که مى‏خواهد استعمال کند،اما هرگز نمى‏توان مفهوم و اصطلاح دیگرى را به بهانه یک مفهوم غلط و یک اصطلاح دیگر محکوم کرد.

اسلام در سیستم اخلاقى و تربیتى خود کلمه و اصطلاحى به کار برده است‏به نام‏«زهد».نهج البلاغه و روایات اسلامى پر است از این کلمه.ما اگر بخواهیم درباره زهد اسلامى بحث کنیم باید قبل از هر چیز مفهوم اسلامى آن را درک کنیم،سپس در باره آن قضاوت کنیم.مفهوم زهد اسلامى همین است که گفته شد و فلسفه‏اش نیز همان است که با استناد به مدارک اسلامى توضیح داده شد.حالا کجاى آن مورد ایراد است؟هر کجا که ایرادى دارد بگویید تا استفاده کنیم.

از آنچه گفته شد معلوم شد که اسلام در زمینه زهد،دو چیز را سخت محکوم کرده است:یکى رهبانیت و دیگرى ماده پرستى و پول پرستى و به عبارت جامعتر«دنیازدگى‏»را.

کدام مکتب و منطق است که رهبانیت را توصیه کند و کدام مکتب است که به پول‏پرستى و کالاپرستى و یا مقام‏پرستى و به عبارت جامعتر«دنیازدگى‏»توصیه کند؟و آیا ممکن است انسان اسیر و گرفتار و بنده و برده مادیات باشد و به تعبیر امیر المؤمنین علیه السلام بنده دنیا و بنده کسى باشد که دنیا در اختیار اوست و آنگاه از شخصیت دم بزند؟!

در اینجا مناسب مى‏بینم قسمتى از عبارات یک نویسنده مارکسیست را در رابطه پول‏پرستى و شخصیت انسانى نقل کنم.این نویسنده در کتابى جامع و مفید که در زمینه اقتصاد سرمایه‏دارى و اقتصاد کمونیستى نوشته است،به جنبه اخلاقى حکومت پول بر اجتماع توجه مى‏کند و مى‏گوید:

«تسلط فوق العاده‏«طلا»در اجتماع معاصر،غالبا باعث تاثر و انزجار قلبهاى حساس است.مردان طالب حقیقت همیشه تنفر خود را نسبت‏به این‏«فلز پلید»!ابراز مى‏دارند و فساد اصلى اجتماع معاصر را به واسطه وجود طلا مى‏دانند.ولى در حقیقت تکه‏هاى دایره مانند یک فلز زرد و درخشنده که طلایش مى‏نامند تقصیر و گناهى ندارد...قدرت و تسلط پول، نماینده و مظهر عمومى قدرت و تسلط اشیاء بر بشر است.این قدرت تسلط اشیاء بر بشر از خصایص عمده اقتصاد بدون نظم و مبتنى بر مبادله مى‏باشد.همان طور که بشر بى‏تمدن زمان قدیم بتى را که به دست‏خود مى‏ساخت معبود و مسجود خود قرار مى‏داد و آن را مى‏پرستید،بشر دوران معاصر نیز مصنوع خود را مى‏پرستد و زندگى‏اش تحت تسلط و اقتدار اشیائى است که به دست‏خود ساخته و پرداخته است...براى آنکه کالا پرستى و پول پرستى که ناپاکترین شکل تکامل یافته کالاپرستى است‏بکلى ریشه‏کن شود،باید علل اجتماعى که آنها را به وجود آورده است از بین برد و سازمان اجتماع را طورى تنظیم کرد که سلطه و اقتدار سکه‏هاى کوچک(این فلز زرد و درخشان)بر بشر محو و نابود گردد.در چنین سازمانى دیگر حکومت اشیاء بر بشر وجود نخواهد داشت،بلکه بر عکس بشر منطقا و بر طبق نقشه معین بر اشیاء حکومت‏خواهد کرد و احترام و گرامى داشتن‏«شخصیت‏بشر»جایگزین پرستش پول خواهد بود.» (24)

ما با نظر نویسنده مبنى بر اینکه حکومت اشیاء بر بشر و مخصوصا حکومت پول بر بشر بر خلاف شؤون و حیثیت و شرافت‏بشرى است و در دنائت و پستى نظیر بت‏پرستى است موافقیم،ولى با راه چاره انحصارى او موافق نیستیم.

این که از نظر اجتماعى و اقتصادى باید اصل مالکیت اشتراکى جاى او را بگیرد یا نه،مورد بحث ما نیست،ولى پیشنهاد این راه از جنبه اخلاقى درست مثل این است که براى آنکه روح امانت را به اجتماع باز گردانیم،موضوع امانت را معدوم سازیم.

بشر آنگاه شخصیت‏خود را باز مى‏یابد که شخصا گریبان خویش را از تسلط پول خلاص کند و خود را از اختیار پول خارج سازد و پول را در اختیار خود قرار دهد.شخصیت واقعى آنجاست که امکان تسلط پول و کالا باشد،در عین حال بشر بر پول و کالا حکومت کند نه پول و کالا بر بشر.اینچنین شخصیت داشتن همان است که اسلام آن را«زهد»مى‏نامد.

در مکتب تربیتى اسلام،انسان شخصیت‏خویش را باز مى‏یابد بدون آنکه نیازى به از بین بردن حق تملک در کار باشد.تربیت‏یافتگان اسلام در پرتو تعلیمات اسلامى به نیروى‏«زهد»مجهزند و حکومت پول و کالا را از خویشتن دور و حکومت‏خویش را بر آنها مستقر مى‏سازند.

پى‏نوشتها

1- حدید/27.

2- رجوع شود به بحار الانوار،ج 15،جزء اخلاق،باب 14(باب النهى عن الرهبانیة و السیاحة).ملاى رومى در دفتر ششم مثنوى داستانى آورده از مناظره مرغ و صیاد درباره این حدیث.

3- نهج البلاغه،خطبه 184.

4- حشر/9.

5- «...اخذ الله على العلماء ان لا یقاروا على کظة ظالم و لا سغب مظلوم‏»(نهج البلاغه،خطبه‏3).

6- نهج البلاغه،خطبه 200.

7- نهج البلاغه،نامه 45.

8- نهج البلاغه،خطبه 200.

9- بحار،ج‏9،چاپ تبریز،ص 758.

10- اعراف/32.

11- کلمات قصار،حکمت 171.

12- خطبه‏159.

13- کلمات قصار،:حکمت 128.

14- نهج البلاغه،نامه 45.

15- نهج البلاغه،خطبه 215..

16- نهج البلاغه،نامه 45.

17- کافى،ج 2/ص‏16 و129.

18- احزاب/4.

19- نهج البلاغه،حکمت‏99.

20- نهج البلاغه،نامه 45.

21- آقاى اکبر پرورش.

22- نهج البلاغه،نامه 45.

23- نهج البلاغه،نامه 45.

24- اصول اقتصاد نوشین،فصل‏«شکل ارزش-پول‏».

مجموعه آثار جلد 16 صفحه 511

استاد شهید مرتضى مطهرى

[ ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]

ماه رمضان ماه مهمانی دوست بر عاشقان مبارک باد

 

دوستان در غروب ماه عشق یادتان باشد که ما هم محتاج دعائیم

[ ٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]

استان خوزستان استان عاشقان

خوزستاناستان خوزستان با مساحت ۶۴٬۰۵۷ کیلومتر مربّع در جنوب غربی ایران در جوار خلیج فارس و اروندروداهواز مرکز استان خوزستان است. (شط العرب) قرار دارد و مرکز استخراج نفت ایران است. شهر

خوزستان از شمال به استان لرستان، از شمال شرقی به استان اصفهان، از شمال شرقی و شرق به استان چهار محال و بختیاری، از شمال غربی به استان ایلام، از شرقاستان کهگیلویه و بویراحمد، از جنوب به خلیج فارس، و از غرب به کشور عراق محدود می‌شود. این استان با جمعیّت ۴٬۲۷۴٬۹۷۹ نفر (سرشماری ۱۳۸۵) دارای ۸۶۶٬۹۱۳ خانوار است.[نیازمند منبع] استان خوزستان در محدوده ۴۷ درجه و ۴۲ دقیقه تا ۵۰ درجه و ۳۹ دقیقه طول شرقی از نصف‌النهار گرینویچ و ۲۹ درجه و ۵۸ دقیقه تا ۳۲ درجه و ۵۸ دقیقه شمالی از خط استوا قراردارد. و جنوب شرقی به

خوزستان از جمله استان‌هایی است که در طول جنگ هشت ساله دچار آسیب و خسارت فراوانی شد. اشغال طولانی‌مدت برخی مناطق استان، موشک‌باران دایمی برخی شهرها و حملات هوایی و زمینی به شهرهای دزفول، بستان، هویزه (حویزه)، سوسنگرد(خفاجیه)، اهواز، شوش، شادگان(فلاحیه)، اندیمشک و بسیاری از مناطق دیگر، همه و همه باعث آسیب‌های فراوان به سرمایه‌های طبیعی و انسانی و زیرساخت‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آن شدند.

محتویات

اقتصاد و منابع طبیعی 

در سال ۱۳۰۸ خورشیدی نخستین چاه نفت ایران توسط گروهی بریتانیایی به سرپرستی ویلیام ناکس دارسی در شهر مسجد سلیمان در خوزستان حفر و نفت از آن استخراج شد. این چاه که به «چاه شماره یک» مشهور است، نخستین چاه نفت در جهان است که از آن در مقیاس صنعتی نفت استخراج شده، و اولین گام در تاسیس صنعت نفت ایران و شرکت نفت انگلوپرشین بوده‌است. چاه شماره یک هم‌اکنون بصورت موزه تحت مدیریت شرکت ملی مناطق نفتخیز جنوب ایران (NISOC) اداره می‌شود. استان خوزستان غنی‌ترین استان ایران در زمینه‌ٔ منابع نفت و گاز است که در حال حاضر عمدهٔ درآمد کشور از راه صدور این دو محصول طبیعی حاصل می‌شود.

اهواز، مرکز صنایع پخش نفت و گاز در خوزستان و لرستان است. پالایشگاه آبادان و پتروشیمی بندر امام و پتروشیمی ماهشهر از جمله صنایع وابسته به نفت در این استان هستند.

کارخانجات ذوب و فولادسازی و محصولات آهنی و فولادی و لوله‌سازی از جمله صنایعی هستند که تأثیر به سزایی در اقتصاد منطقه و استان دارند. از جملهٔ این مجموعه‌ها می‌توان به لوله‌سازی خوزستان، گروه ملی صنعتی فولاد ایران، شرکت فولاد خوزستان، نورد کاویان اشاره کرد.

تا چندی پیش قابلیت کشتی‌رانی تجاری در رود کارون تا بندری در شهر اهواز وجود داشت و بخشی از بار ترانزیت تجاری از این راه منتقل می‌شد. اما در پی عدم رسیدگی این کاربرد درحال حاضر منتفی است و کشتی‌رانی تجاری عملاً انجام نمی‌گیرد. بندرهای آبادان و خرمشهر (با دسترسی از رود بهمن‌شیر) و ماهشهر و امام خمینیجنگ ایران و عراق از لحاظ تجاری اهمیت فراوانی داشتند و مجموعهٔ این بنادر با خط آهن خرمشهر-تهران مسیر پر اهمیتی برای حمل و نقل تجاری بود، اما در طول جنگ پیش از هشت ساله آسیب فراوانی دیدند و عملاً مخروبه و متروکه شدند و امروز با روندی بسیار کند به کسری از وضعیت سابق خود نزدیک می‌شوند.

آب فراوان رودهای کارون، کرخه و هندیجان، جراحی، مارون، اروند و دز که اکثراً جزو پرآب‌ترین رودهای ایران هستند و ساختار جلگه‌ای استان خوزستان، قابلیت بالقوه‌ٔ کشاورزی فراوانی در آن ایجاد کرده‌است. جدا از کشاورزی سنتی و نیمه مکانیزهٔ محصولات سنتی (مثل برنج، گندم، مرکبات و صیفی‌جات)، نیشکر هم به صورت صنعتی در قالب طرح توسعه نیشکر و صنایع جانبی استان خوزستان در ابعاد جغرافیایی وسیعی کاشته شده و مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد.

از جمله صنایع جانبی قدیمی نیشکر در خوزستان، مجتمع کاغذسازی هفت‌تپه‌است که از دیرباز با استفاده از ضایعات نیشکر به تولید کاغذ می‌پردازد.


نام خوزستان 

نقشه‌ای مربوط به قرن ۱۱ میلادی اثر محمود کاشغری که در آن خطهٔ نام خوزستان نیز به‌چشم می‌خورد.

درباره واژه «خوزستان»، معانی و تعابیر فراوانی وجود دارد که قدمت و دیرینگی این خطه را آشکار می‌سازد. خوزی‌ها قوم اولیه ساکن این سرزمین بودند و با ایلامیان همتبار بودند. بنابر سنگ نوشته داریوش بزرگ، در دوران هخامنشی، خوجیا (Khavjiaa یا به پارسی باستان خشتره‌پاو) نام استان خوزستان بوده است[۱]. «ابن منظور» به سال ۷۱۱ ه.ق. در «لسان العرب» اشاره دارد: و الخوز جیل من الناس، اعجمی معرب، یعنی: «خوز» قوم یا قبیله‌ای از مردم عجمند. از سوی دیگر «خوز» را به معنی «شکر» و «نیشکر» نیز معنا می‌کنند. زیرا خاک حاصلخیز و بارور خوزستان، استعداد ویژه‌ای برای رشد این گیاه داشته و آنجا بهترین محصول نیشکر را به دست می‌داده‌است.

در کتاب «مجمع التواریخ و القصص» خوزستان به نام «حجوستان» و «حبوجستان و اجار» آمده‌است که به نظر می‌آید، برگرفته از زبان پهلوی با عناوین «حبوجستان» و حوجستان است. همچنانکه در بعضی از گویشهای رایج در این استان « بختیاری » برای ادای حرف «خ» از «ح» نیز بهره می‌گیرند. بنابراین واژگان «اوج»، «هوز»، «هوج»، «حوز» و «خوز» در سیر تحول و تطور لفظی با پسوند «ستان» و «اوجستان» به تدریج بر اثر سایش تلفظ، از «هوجستان» به «خوزستان» تغییری یافته‌است.در متون پارتی نیز واژه هوزستان اشاره به همان نام خوزستان در دوران نوین دارد.[۲]

در گویشهای فارسی باستان و زبان پهلوی «او» به «هو» قابل تغییر است؛ مانند «اورمزد» - «هورمزد» و «اوشمند» - «هوشمند» همچنانکه «هورداد و حورداد» را «خرداد» و «خورتات» نیز گفته‌اند. البته تا سالهای اخیر این اسامی را با حرف (ح) نیز می‌نوشته‌اند. از سوی دیگر «یاقوت حموی» واژه «خوز» را با نامهای «خوز» و «هوز» و «اهواز» و «هویزه» هم ریشه می‌داند. «اهواز» محرف واژه «اواز» و «اوجا» نیز هست که در کتیبه داریوش بیستون آورده شده و این نام در کتیبه نقش رستم «خواجا» یا «خوجا» حک شده که هزار سال پیش، مرکز حکومت نشین استان خوزستان بوده‌است. پس از هخامنشی، در دوران اشکانی، ساسانی و تمام دوران اسلامی شوشتر مرکز حکومتی خوزستان بوده‌است. در سال ۱۳۰۳ در پی شیوع بیماری وبا در شوشتر مرکز حکومتی خوزستان به اهواز منتقل شد و تا کنون نیز اهواز است.

در شاهنامهٔ فردوسی به تصحیح استاد جلال خالقی مطلق از این خطه با نام خوزیان یاد شده است. برای نمونه:

بشد تیز با لشکر خوزیان برآن سود جستن سرآمد زیان[۳]
وزان پس بر کشور خوزیان فرستاد بسیار سود و زیان[۴]
همی‌رفت تا کشور خوزیان ز لشکر کسی را نیامد زیان[۵]

این نام آشکارا با نام سوزیان یا سوزیانا (Susiana) که در نوشتارهای تاریخ‌نگاران یونانی به عنوان سرزمینی به پایتختی شوش (سوس یا سوسا) و نامی دیگر برای ایلام باستان آمده همخوانی دارد و نشانگر این است که واژهٔ خوز و واژهٔ شوش یکی است.

خوزستان در دوران باستان 

«خوزستان» در دوران باستان، به‌ویژه، در دوره هخامنشی به دو ناحیه تقسیم می‌شد: بخش‌های شمال و شمال شرقی که انشان (انزان) نام داشت و سرزمینهای باصفا و کوهستانها و جنگلهای فراوانی را شامل بود، و ناحیه جنوبی که دارای آب و هوای گرم و مرطوب و دشتهای حاصلخیز و جلگه‌ای جنوبی که دارای آب و هوای گرم و مرطوب و دشتهای حاصلخیز و جلگه‌ای سرسبز و پرآب بوده که به قاره‌ای کوچک و مستعد می‌مانست. بخش‌های جنوبی که «عیلام» نام داشته یادآور تمدنهای دیرینه خوزستان است و بشدت تحت تأثیر فرهنگ «میان‌رودان» بوده و جغرافیای وسیعی را شامل می‌شده که حد فاصل لرستان و خوزستان و سواحل خلیج فارس امروزی است.

«استرابون» جغرافی‌دان عهد باستان، خوزستان را از حاصلخیزترین جلگه‌های جهان می‌داند. زیرا رودخانه‌های زیادی این دشت را آبیاری می‌کرده که امکان کشاورزی و آبادانی را در این منطقه میسر می‌ساخته‌است. شاید بر همین اساس بوده که عده‌ای بر این باورند که نام این سرزمین «هند» یا «اند» بوده که به معنی «جایی با آب‌های فراوان» است.

درباره آبادی مرکز خوزستان در کتاب «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» تألیف «ابو عبدالله محمد بن احمد مقدسی» جهانگردی از بیت‌المقدس آمده‌است:

« «شوشتر در همه این سرزمین، خوشتر، استوارتر و مهم‌تر از آن شهری نباشد. نهر به دور آن می‌چرخد نخلستان و باغها آن را فرا گرفته‌اند. بافندگان ماهر پنبه و دیبا در آن بسیارند از همه شهرها برتر است، اضداد را در خود جمع و در نزد جهانیان شهرت دارد. و درباره‌اش گفته‌اند آن همچون بهشتی است. باغهایش پر از ترنج و انار خوب، انگور و گلابی عالی و خرما می‌باشد. بهشت خوزستان است دیبای آن را به مصر وشام می‌برند، مردمش با خوشی عمر می‌گذرانند.»  »

همچنین در سفرنامه «ابن بطوطه» جهانگرد مراکشی می‌خوانیم:

« «سر انجام به شهر تستر (شوشتر) رسیدم که در قلمرو اتابک و سر حد بین دشت وکوهستان است. شهری بزرگ، زیبا، خرم و دارای پالیزهای نیکو و باغهای عالی است این شهر محاسن زیاد و بازارهای معتبر دارد و از شهرهای قدیمی است. در دو طرف رودخانه باغ قرار دارد و محاذی دروازه دسبول مانند بغداد و حله جسری از کشتیهای کوچک درست کرده‌اند، میوه در تستر فراوان است، خیرات و برکات این شهر بسیار و بازارهای آن در خوبی بی‌مانند می‌باشد.»  »

وجود مراکز علمی و فرهنگی همچون دانشگاه جندی شاپور در این استان دال بر اهمیت و رونق این منطقه‌است که استادان بزرگ دانش پزشکی را از یونان، مصر، هند و روم گرد هم آورده بوده‌است. این دانشگاه را نسطوریان مسیحی عراقی به‌نام خانواده بختیشوعشاپور اول (۲۴۱-۲۷۱ م) بنیان نهاده شد. توسط شاپور دوم (ذوالاکتاف) مرمت و بازسازی گشت و در زمان انوشیروان تکمیل و توسعه یافت. دانشمندان و شاعران بزرگی همچون ابونواس حسن بن هانی اهوازی، که از ارکان شعر عرب است، عبداله بن میمون اهوازی، نوبخت اهوازی منجم و فرزندانش، جورجیس پسر بختشوع گندیشاپوری و شاعران عرب زبان شیعی، مانند ابن سکیت و دعبل خزائی که با اشعار خود ولایت و امامت را پاس داشته‌اند و زبان به مقاومت گشوده‌اند از همین منطقه برخاسته و در این دیار زندگی می‌کرده‌اند. ایجاد کردند. این دانشگاه پزشکی که به دستور

شهرستان‌های خوزستان 

استان خوزستان دارای ۲۴ شهرستان و۵۴ شهر و۵۲ بخش و ۱۱۲ دهستان و ۳۸۸۰ آبادیفهرست کامل شهرهای خوزستان. مسکونی و ۲۵۱۴ آبادی غیر مسکونی می‌باشد. نگاه کنید به:


آیین‌ها و مردم 

استان خوزستان از تیره‌های گوناگون انسانی را در بر می‌گیرد. همچنین با اینکه بیشینه مردم این استان مذهب شیعه دارند، از دیرباز پیروان دیگر آیین‌ها نیز در این استان زیسته‌اند و می‌زیند. در شهر اهواز گروه اندکی صابئین(در خوزستان به آنها صُبّیکارون ساکنند و بیشتر به کار زرگری مشغولند. می‌گویند) در کرانه رود

همچنین پیروان آیین‌های کهن زرتشتی و نیز کلدانی در این استان و به ویژه شهر اهواز زندگی می‌کنند که پس از انقلاب ۵۷ از شمارشان کاسته شده‌است. در شهر آبادان شماری از ارمنیان می‌زیند. این گروه تا پیش از انقلاب جمعیت بیشتری داشتند ولی امروزه تنها چند خانوار از اینان در شهرهای آبادان و اهواز می‌زیند. همچنین گروهی از پیروان آیین بهایی[نیازمند منبع] در این استان زندگی می‌کنند. پیروان دیگر آیین‌ها و مردمان دیگری نیز در اینجا می‌زیسته‌اند که امروزه به جا نمانده‌اند. تا پیش از انقلاب شماری از پیروان آیین‌های هندو و سیک و... نیز در بخش‌های صنعتی این استان می‌زیستند که امروز تنها بازمانده معبدهایشان در شهرهایی چون آبادان به جا مانده‌است.

میراث فرهنگی و گردشگری استان خوزستان[ویرایش]

فهرست میراث فرهنگی، گردشگری و دیدنیهای دوران جنگ به تفکیک شهرستان

شهرستان آبادان

شهر آبادان


شهرستان اندیکا


شهرستان اندیمشک


شهرستان اهواز

شهر اهواز


شهرستان ایذه

شهر ایذه


شهرستان باغملک


شهرستان بهبهان

شهر بهبهان


شهرستان خرمشهر

شهر خرمشهر


شهرستان دزفول

شهر دزفول


شهرستان دشت آزادگان


شهرستان رامهرمز


شهرستان شادگان


شهرستان شوش

شهر شوش


شهرستان شوشتر

شهر شوشتر


شهرستان گتوند


شهرستان ماهشهر


شهرستان مسجد سلیمان

شهر مسجد سلیمان


شهرستان هندیجان


شهرستان هویزه

 

خوزستان در جنگ ایران و عراق

این استان از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ تا آخرین روز جنگ ایران و عراق همواره صحنه عملیاتهای مختلف ایران برای بازپس گیری مناطق اشغال شده توسط نیروهای ارتش عراق بود. در آغاز جنگ شهرهایی چون سوسنگرد، دزفول، اندیمشک، خرمشهر، آبادان و اهواز که مرکز استان است مرتبا هدف حملات موشکی و توپخانه ارتش عراق قرار داشتند.

باستان‌شناسی خوزستان 

شهرستان مسجد سلیمان

شهر باستانی ایذه (آیاپیر، آنزان، انشان، مالمیر)

آبادان

  • کلیسا آبادان

منبع و پیوند به بیرون

منابع 

  1. امیر حسین خنجی، سابقه تاریخی اسکان قبایل و عشایر عرب در خوزستان، ص۱
  2. [http://books.google.com/books?id=mc4cfzkRVj4C&pg=PA415&dq=parthian+inscription+khuzestan&hl=en&ei=Uz_kTZ2NIIXw0gHW2MmaBw&sa=X&oi=book_result&ct=result&resnum=8&ved=0CE4Q6AEwBw#v=onepage&q&f=false The archaeology of Elam: formation and transformation of an ancient Iranian ... By Daniel T. Potts]
  3. شاهنامهٔ فردوسی، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، داستان جنگ هاماوران، بیت ۳۳۱
  4. شاهنامهٔ فردوسی، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر ششم، شاپور ذوالاکتاف، بیت ۵۵۹
  5. شاهنامهٔ فردوسی، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر هفتم، هرمزد نوشین‌روان، بیت
[ ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]
شاهنامه را دیگر در میدان فردوسی نمی بینیم!

خراسان رضوی - مورخ سه‌شنبه 1390/03/17 شماره انتشار 17853
نویسنده: گروه فرهنگی هنری

نمای ۱/ حتما خاطرتان هست تا سال قبل میدان فردوسی مشهد با دیواره های آجری بدون روکش یکی از زشت ترین میدان های مشهد بود.نمای ۲/ دری به تخته خورد، مدیریت امور هنری شهرداری در ادامه طرح های زیبایی سازی شهر با هزینه ای ۴۵ میلیون تومانی شاهنامه فردوسی پاکزاد را در این میدان نقاشی کرد و این میدان به یکی از زیباترین میدان های شهر تبدیل شد.نمای ۳/ مردم راضی بودند. همان وقت روزنامه خراسان بازتاب رضایت مردم در پی این نقاشی دیواری را در گزارشی منعکس کرد. نمای ۴/ هنوز یک سال نگذشته بود که آستان قدس به دلایلی این نقاشی ها را در تاریکی یکشنبه شب (۲ شب قبل) از بین برد. نمای ۵/ مظفری، مدیر امور هنری شهرداری مشهد می گوید: این اقدام فقط یک لجبازی است.نمای ۶/ ندا رئوفیان، طراح نقاشی شاهنامه در میدان فردوسی روز گذشته با ما تماس گرفت و از شدت گریه نمی توانست حرف بزند.نمای ۷/ اداره حفاظت املاک و اراضی آستان قدس با پاشیدن رنگ سفید بر روی این نقاشی ها که روایت شاهنامه بود، در واقع فردوسی را «روسپید» کرد!

سال پیش بود که ندا رئوفیان، هنرمند مشهدی فاز اول نقاشی دیوارهای اطراف میدان فردوسی مشهد را با موضوع داستان های شاهنامه و هفت خان رستم به پایان رساند. از آن روز به بعد، میدان فردوسی رنگ فردوسی گرفت و دیوارهایی که جز زشتی اثر دیگری در شهر نداشت باعث ایجاد فضایی زیبا و همگون با فضای شهر گردید. حال بعد از گذشت یک سال از این موضوع، مردمی که صبح دوشنبه گذشته از میدان فردوسی عبور کردند، نقاشی ها را ندیدند. حتما تعجب کردند و با خود گفتند حتما اشتباهی رخ داده است. اما اشتباه در کار نبود. این جا میدان فردوسی بود اما بدون آن نقاشی ها. اثری که به عنوان طولانی ترین نقاشی دیواری کشور شناخته می شد، برای نوشتن این مطلب که «این ملک مربوط به آستان قدس است» از بین رفته بود.برای بررسی دقیق تر این اتفاق ابتدا با هادی مظفری، مدیر امور هنری معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد هم کلام و نظر او را در این رابطه جویا می شویم.

لج بازی!

او معتقد است که هیچ دلیلی جز لجبازی نمی توان برای این کار در نظر گرفت چون اگر دلیل دیگری داشت در مدت یک سالی که از کشیدن این نقاشی می گذرد، این اتفاق می افتاد. مظفری همچنین بر این نکته تاکید می کند که تمام مراحل انجام این نقاشی دیواری از ابتدا با هماهنگی آستان قدس رضوی انجام شده است. او ادامه می دهد: با توجه به اظهاراتی که مسئولان متولی در اداره حفاظت از املاک و اراضی آستان قدس رضوی به کارشناس نقاشی دیواری ما داشته است دلیل این اتفاق، اقدام برخی از شهرداری های مناطق در زیباسازی بعضی از دیوارهای شهر که موجب پاکسازی نوشته های تعدادی از دیوارهای موقوفات شده ، ذکر شده است.وی می افزاید: چه دلیل دارد که اداره حفاظت از املاک و اراضی آستان قدس رضوی به همین راحتی ۲ هزار و ۲۰۰ مترمربع نقاشی دیواری با هزینه ای بالغ بر ۴۵ میلیون تومان را یک شبه از بین می برد و هیچ توجهی به زحمت هنرمندانی که شبانه روز در زمستان و تابستان وقت خود را صرف این نقاشی کرده است نمی کند.

ادبیات جاده ای

مدیر امور هنری معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد، نوشتن این گونه مطالب بر روی دیوارهای شهر را ادبیاتی جاده ای عنوان و تاکید می کند: این فضایی که بر روی دیوارهای موقوفات آستان قدس ایجاد شده است بیشتر در جاده ها قابل مشاهده است و اصلا منطقی نیست که این کار را بر روی دیوارهای شهر انجام دهیم و فضای آن را ناهمگون با شهر کنیم.او در ادامه می افزاید: متاسفانه تمام تلاشی که شهرداری طی ۳سال برای زیباسازی شهر و فضاسازی چهره نازیبای دیوارها انجام داده است در مدت یک ماه توسط دوستان (!) از بین رفته و تخریب شد.

توافق ها با آستان قدس

مظفری سپس در پاسخ به این سوال خبرنگار خراسان که آیا قبل از شروع پروژه نقاشی دیواری میدان فردوسی با آستان قدس رضوی هماهنگی داشته اید یا خیر؟ می گوید: صددرصد هماهنگ شده بود، حتی آنها در یک برهه ای کار را متوقف کردند و برای ادامه فعالیت این شرط را گذاشتند که در قسمت هایی از نقاشی این مطلب (این ملک متعلق به آستان قدس رضوی می باشد) درج شود، ما هم علی رغم میل باطنی خود و برای اجرای خواسته های آستان قدس رضوی در قسمت های مختلفی از نقاشی، مطلب مورد نظر را درج کردیم. این هنرمند مشهدی در ادامه صحبت هایش به توافق های صورت گرفته با آستان قدس رضوی برای انجام طرح های گرافیکی روی دیوارهای موقوفات اشاره می کند و می گوید: در تاریخ ۲۱اردیبهشت ماه جاری طی نامه ای طرح پیشنهادی خود را برای اداره حفاظت از املاک و اراضی آستان قدس رضوی ارسال کردیم که مورد توجه آن ها قرار گرفت اما بعد از گذشت چند روز متاسفانه شاهد این اتفاق ناخوشایند شدیم.برای بررسی دقیق تر این موضوع و دریافت پاسخ انبوه سوال هایمان به سراغ رئیس اداره حفاظت املاک و اراضی آستان قدس رضوی که بانی از بین رفتن نقاشی میدان فردوسی است، رفتیم. شریعتمداری به طور صریح اعلام می کند که این اقدام برای اجرای طرح شهرداری به منظور یک دست شدن دیواره های املاک موقوفه آستان قدس انجام شده است. او می گوید: چندی قبل مدیریت امور هنری شهرداری طرحی را به ما پیشنهاد کرد که برای زیباسازی هر چه بیشتر شهر بر روی دیواره های موقوفات آستان قدس اجرا شود این طرح که نسخه ای از آن به روزنامه ارسال شد، شامل چند طرح زیبای اسلیمی است که البته با از بین بردن نقاشی میدان فردوسی همان هم توسط آستان قدس اجرا نشده است که ما هم این پیشنهاد را به اجرا در آوردیم و تصمیم گرفتیم اول از میدان فردوسی شروع کنیم.وی در پاسخ به این سوال خبرنگار خراسان مبنی بر این که چرا برای اجرای طرح ابتدا از دیواری شروع کردید که میلیون ها تومان هزینه برای آن صرف شده، بیش از یک سال از وقت هنرمندان شهر را گرفته و مورد رضایت و استقبال مردم بوده است؟ می گوید: این طرح مصوب شورای نقاشی مدیریت امور هنری شهرداری است و شامل تمام موقوفات می شود، دیوار اطراف میدان فردوسی نیز جزئی از همین موقوفات می باشد و چون در مکانی واقع شده است که در دید مردم قرار دارد، تصمیم گرفتیم برای شروع از این جا شروع کنیم. او این اقدام را در راستای هماهنگی با شهرداری توصیف می کند و می گوید: آستان قدس رضوی و شهرداری مشهد هیچ مشکلی با هم ندارند و اگر اقدامی هم صورت گرفته در جهت تعامل این دو نهاد بوده است.

بغض هنرمندان ترکید ...

در حال نوشتن این گزارش بودیم که ندا رئوفیان، هنرمندی که نقاشی های میدان فردوسی را کشیده بود، با ما تماس گرفت، او با بغضی در گلو در رابطه با این اقدام آستان قدس می گوید: من هنوز باورم نمی شود که این اتفاق افتاده است، باورتان نمی شود که من بیش از یک سال از عمرم را در سرما و گرما روی این کار صرف کردم و آن ها به راحتی و یک شبه آن را از بین بردند.شایان ذکر است، هنرمندان دیگری نیز با ما تماس گرفتند و مراتب اعتراض خود را ابراز کردند.

ماجرای یک عملیات انتحاری!

در آخرین لحظات ارسال صفحه برای چاپ متوجه ابعاد دیگری از این اتفاق شدیم که حامد مقدم سخنگوی شهرداری آن را این طور توضیح می دهد: ما از آستان قدس به عنوان متولی معنویت و فرهنگ توقع داریم که در تبعیت از ضوابط و قوانین نظام جمهوری اسلامی ایران پیش قدم باشند، اگر زمانی برای انجام فعالیتی نیازمند مجوز شهرداری باشد باید در این زمینه از مجرای قانونی وارد شود و در این زمینه پیش قدم باشد،نه این که مجوز نگیرد و توقع داشته باشد که بدون مجوز تلویزیون شهری در یک نقطه از شهر مشهد (ابتدای بلوار سجاد) نصب شود و فعالیت کند.وی ادامه می دهد: این درست نیست، وقتی که روال قانونی یک فعالیت طی شده و مجوز نگرفته است بخواهیم فعالیت کنیم و وقتی هم جلوی آن گرفته شد و با انجام عملیات انتحاری، نقاشی ۴۵ میلیون تومانی را شبانه رنگ آمیزی و از بین ببریم.او افزود: این پول مردم و بیت المال است که این گونه از بین می رود. دوست نداشتیم موضوع در مطبوعات و رسانه ها منعکس شود اما وقتی به صورت قانونی و روال عادی دنبال می کنیم و به نتیجه نمی رسیم، در این شرایط رسانه ها نیز باید در جریان قرار بگیرند.

حرف اخر :

آستان قدس دشمن خونی مردم مشهد و فرهنگ و ادب پارسی

آستان قدس در اقدامی وحشیانه داستانها شاهنامه را که به صورت نقاشی در میدان فردوسی مشهد به زیبایی کشیده شده بود و این میدان را به زیباترین میدانهای شهر تبدیل کرده بود شبانه به خاطر لجبازیهای بچه گانه از بین برد .

خداوند هرگز از تقصیرات این ظالمان و نابود کنندگان فرهنگ پارسی نگذرد.

یا امام رضا کجایی که خادمان درگاهت ظلم را از حد خود گذراندند.

http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1390&month=3&day=17&id=767191

[ ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیدمحمدایزدیار ( ببر مبارز ) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed


****************************************************
********************************************************